پ.ن:henry در آتش سوزی کلبه اش سوخت.خدایش بیامرزد.
سهراب که رستم را نقش بر زمین کرد هنوز خنجر کشیده بر سینه اش ننشسته بود که ناگاه رستم دست بر کیف روی کمربند برد و اسپری دفاع شخصی خود را که از توران زمین آورده بودبر بینی تازه عمل شده سهراب پاشید.تهمینه جیغی بنفش کشید و نالید ای شوهر نابکار بخاطر این ناجوانمردی بیچاره ات می کنم.مگر مجوز داری مامور نمای قهرمان نما؟؟؟؟
رستم مجوز حمل اسپری را که از فدراسیون قویترین مردان قرن بیست و یکم که شیران بی یال و دم و اشکم نام داشت به عنوان علامت حاکم بزرگ میتی کوما نشان داد و گفت:دعا کن به هوش نیاید اگر چشم باز کند با این دستگاه کوچک شوکر به او شوک الکتریکی می دهم.تهمینه می نالید و چون ابر بهاری می گریست.رستم خنجر کشیده موی سهراب را برید و زیر لب می غرید:چقدر سفارش کردم این وروجک با رفقای نا اهل راه نرود این آخرا که با بچه های افراسیاب راه می رفته موهاش مثل رود گلیت - ابروهاش بریژیت باردو - دماغش آلن دلون و ریشهاش مثل طالبان شده.پسرای افراسیاب چیز خورش یعنی اکس خورش کردن تا زورش دو برابر بشه و جلوی پدرش به ایسته ها؟؟.....
تهمینه شیون کنان پاسخ:مگر از پسرای افراسیاب کمتر بود که سوالای دانشگاه را برایش خریدن و حالا با کلاس سال سه نشسته مگر پول فرستادی موسیقی یاد بگیره و مثل پسر شغاد پسر عموش نوازنده جاز بشه و یا با استعدادی که داشت بره تو کار بیزینس و حالا با شهرام جزایری شریکی کار بکنهمن از نداری و حفظ آبرو نزد فرنگیس و رودابه مجبور شدم بازوبند پهلوانی این زبان بسته را به جای النگو دست کنم و....رستم فریاد زد:ساکت زن.ماهپیش از کاووس مساعده گرفتم تا دماغت عمل بشه.وامی از قباد گرفتم خرج گونه گذاری و مصنوعی های هیکل نخراشیده تو از ناخن و مژه و ابرو تا خرج وکیوم چربی در پهلوهای خودت شده است.
سهراب که به هوش آمده بود بازوبند رستم را نشانش داد و گفت این بازوبند را می فروشم تا گوشی N۹۵ بخرم اصلا برای جنگیدن حسش نیست و اصلا کشتی گرفتن حال نمیده.من استعدادم تو بیلیارده بی خیال پهلوونی.همین تو بودی که نذاشتی برم فوتبال دسته ۳ که می شدم شموشک یا سماواتی بودم.خارج هم رفته بودم فریدون زندی می شدم که توپه توپه.رستم عابر بانک سپه خود را جلوی سهراب افکند و....
اگر مسافرت نکنی
اگر نخوانی
اگر به صداهای زندگی گوش نکنی
اگر قدر خود را ندانی.
به آهستگی شروع به مردن می کنی
وقتی انگیزه درونی خود را می کشی
وقتی اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند.
به آهستگی شروع به مردن می کنی
اگر برده عادتهای خود شوی
و احساسات سرکش آن را
آنها که باعث شوند چشمانت برق بزنند
و قلبت سریعتر بتپد.
به آهستگی شروع به مردن می کنی
وقتی که زندگیت را تغییر ندهی وقتی که از کارت یا از عشقت راضی نیستی
اگر از آنچه ایمن است به آنچه مطمئن نیست ریسک نکنی
اگر بدنبال یک رویا نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
حداقل یکبار در زندگیت
تا از یک توصیه عاقلانه فرار نکنی....
از امروز شروع به زندگی کن.
شروع به ریسک کن!
امروز کاری کن!
به خودت اجازه نده به آهستگی شروع به مردن کنی....
فراموش نکن که شادباشی!
پابلو نرودا
باز با کوی تو دارم سر و کار
تو صنم قبله آمال منی
چه کنم صرف نظر؟مال منی
ایرج میرزا
حتماْ شنیدید که می گویند:<فلانی اگر دکتر هم بشود باز کلاس اول است>
حکایت،حکایت دانشگاه رامین است و بعضی از افراد (؟؟؟)درون آن.گاهی اوقات این مسئله اینقدر به وضوح قابل رویت است که دیگر نیازی به ذره ای تامل نیست.
فلان استاد را تصور کنید،می گویند در مقطع کارشناسی ۳۴ مقاله ثبت کرده،می گویند نفر اول کارشناسی ارشد کشور شده،می گویند دکترایش را از فلان کشور گرفته،می گویند کار اجرایی کرده،می گویند فلان وزیر باهاش مشورت میکنه،می گویند داور اول سمینارهای ثبت مقاله است،می گویند....... ......
حالا اگر شما با همین استاد با تمام این می گویندها،کلاس داشته باشید متوجه می شوید که دکتر ما هنوز در حال و هوای جوانی به سر می برند.داستان ما زمانی به اوج خودش می رسد که بالا بردن دست،در آوردن ادا و شکلک و..... برای اینکه دانشجوی پسر بیچاره از استاد سوالش را بپرسد کفایت نمی کند و گل سر مجبور می شود با کلی سر خوردگی که توامان با ریسه های خانم های محترم کلاس تشدید می شود بایستد و کرنا سردهد که استاد منم هستم که استاد ما هم هستیم که استاد ما........
تازه می گویند آقای دکتر ۲تا فرزند دارد که تقریباً هم سن ما هستند.......
این قصه را دیروز یکی از اساتید ما برایمان در کلاس نوشت(البته این گل پسر کذا من نبودم).
داستان در این باب بسیار است.و نقل این داستان به این خاطر نبود تا بگویم به جنس پسر چه ظلم ها که نمی شود چون معمولاً به هر دو جنس به مساوات ظلم می شود،هدف تشریح ،تفهیم و توضیح جمله ی اول( فلانی اگر دکتر هم بشود باز کلاس اول است)بود.

نصرت رحمانی
اگر دیدید فردی خط ایرانسل یا اعتباری جایگزین خط دائمش کرده،بدونید سر و گوشش جنبیده![]()
کنار گلبنی خوش رنگ و بو طاووس زیبا
با پر صد رنگ خود مستانه زد چتری فریبا
از غرورش هرچه من گویم یک از صدها نگفتم
نکتهای در وصف آن افسونگر رعنا نگفتم
تاج رنگینی به سر داشت خرمنی گل جای پر داشت
در میان سبزه هر سو بیخبر از خود گذر داشت
هر زمان بر خود نظر بودش سراپا
نخوتش افزون شد از آن چتر زیبا
بیخبر از کار دنیا
من که خود مفتون هر نقش و جمالم
هر زمان پابند یک خواب و خیالم
خوش بُدم گرم تماشا
چو شد ز شور او فزون غرور او پای زشتش شد هویدا
هر کسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا
چو غنچه بسته شد پرش شکسته شد تا بدید آن زشتی پا
هرکسی در این جهان باشد اسیر زشت و زیبا
من همان طاووس مستم چتر خود نگشاده بستم
یک جهان ذوق و هنر هستم ولی با صد دریغا
سینهای بیکینه دارم روح چون آیینه دارم
گنجِ شعر و شور و حالم این همه نقدینه دارم
جلوه آن مرغ شیدا گفته جان پرور من
پای آن طاووس زیبا این دل بیدلبر من
من این آهنگ مرضیه رو خیلی دوست دارم.اگه دوست دارید شما هم دانلود کنید و هر وقت گوش می کنید یاد من بیفتید.
ت:یک گناه خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگ کردم.البته گناهم نا خواسته بوده.خیلی عذاب وجدان دارم. دارم میمیرم
لطفاْ چند لحظه یک مجلس ترحیم را که در یک خانه ی حیاط دار برگزارمی شود را در ذهنتان مجسم کنید!!!!!
اگر خوب تصور و تجسم کنید می بینید که بچه های کوچک فامیل توی حیاط خانه مشغول بازی هستند و هلهله ای به پا می کنند.لحظه را غنیمت شمرده و با تمام وجود به سوزاندن انرژی خود می پردازند در حالیکه خوشحال و مسرورند.
آنهامقصر نیستند.به بلوغ فکری لازم برای شناخت سوگ نرسیده اند.قدرت درک مصیبت وارده راندارند.اوج فکرشان این است که فرصت را باید غنیمت شمرد و تا می توان بازی کرد اما از این غافلند که برای بدست آوردن این فرصت چه چیزی را از دست داده اند و به چه قیمت آن لحظه را بدست آورده اند.
نمی دانم چرا هر وقت در هفته پژوهش پا به سوله ورزشی دانشگاه کشاورزی و منابع طبیعی رامین (مکانی که غرفه های انجمنهای علمی در آنجا دایر بود)می گذاشتم و عده ای از دوستان را می دیدم این تصویر، توی ذهنم منعکس می شد.
پ.ن:دیروز پورعباس به دانشگاه ما اومد و با طرز برخوردش به ما فهماند که بگید تا از این گوش بگیرم و از آن گوش بکنم بیرون.
پ.ن:هم دانشگاهیان عزیز به این معترض بودند که چارلی توی وبلاگش از دانشگاه چیزی نمی نویسه. بفرمایید،من نوشتم.حالا شما هم باید حتماً نظرتون رو بدید.
دیروز بعد از شونصد روز اومده به وبلاگم سر زده و وقتی پست زوال رو دیده و دیده که سیما رو به عنوان نویسنده معرفی کردم عصبی شده
بابا نمایشنامه رو انگاری آقا محمدرضا امام پور ما نوشته نه سیما ترکاشوند![]()
آقا پس چی شد؟؟؟؟نمایشنامه زوال نوشته سید محمدرضا امام پور و نه سیما ترکاشوند.
دیو نفس و شبیخون خیال لحظه ای خاموش باشید،رستاخیز ناگهان روشن است،سراپا به گوش باش.اینک بهار جانها دارد می نوازد،از شهر غزل این دیار خوان و از زلف سایه عبرت گیر که چه مهربانانه کبوتر سپید آشتی را در آغوش می گیرد.
اینک عروس لاله می رقصد،اما تاج عشقش کو؟؟؟می گویند در دیاری همین حوالیست.
مانده ام از این دیار چه بگویم و چه بنویسم.کاش گوهر اشک فرشتگان اینجا جاری بود،بالین دل همین حوالی بود،یک سرانگشت عطوفت کافی بود،شرار محبت را ارزانی بود،حرم ستر و عفاف را پناهی بود،خرقه ی پرهیز و جامه ی تقوا را مکانی بود.
دورنمای افق را نگر که چه دره عمیق است و منظره آن حوالی پاک، تا فرستیم از اینجا خوشه ای از شاخه ی خشکیده ی تاک.
