تبليغاتX
غروب صبح
غروب صبح
تابع مكان و زمان نيستم
می خوام اول از همه یک کم از این چند روز براتون بگم

۱)من شنبه ها درس خیلی مهمی توی دانشگاهمون ندارم(زبان دارم که اونم خیلی مهم نیست و از طرف دیگه از استادمون هم خیلی خوشم نمیاد)اما چیزی که شنبه ها منو بطرف دانشگاه می کشونه عشق استاد سواعدیه(استاد ادبیات دانشگاهمون که در مقیاس بندی دانشگاهمون یجورایی محشره).شنبه هی فرت و فرت به استاد زبانمون گفتم استاد خسته نباشید(یعنی تعطیل کن و برو که کار داریم آخه می خواستم برم سر کلاس استاد سواعدی).بالاخره استاد ساعت ۱۵/۹ راضی شد ما تشریف گلمون رو ببریم.اما وقتی داشتم می رفتم سمت کلاس استاد سواعدی دیدم توی بورد زده کلاس استاد سواعدی امروز تشکیل نمی شه.اینم از جریان ضربه روحیه اول هفتمون  

۲)تازگيها استاد گياه شناسيمون گفته ۱۵ تا گياه از يه خانواده جمع كنيد و بيارين اما گياهها حتما حتما بايد از منطقه خودتون جمع بشن.

به نظر شما،من كه عيد همش رفتم خوشگذروني و اصلاً دنبال جمع كردن گياه نرفتم بايد چكار كنم؟

شايد دوباره رفتم كرمان

۳)دیروز توی نشریه بهم یه جاکلیدی + روان نویس+ سالنامه+ تسبیح+جانماز (اصلاْ تعجب نکنید!!من که گفته بودم نشریه سپاه)دادن و من کلی ذوق کردم و یجورایی ذوق خونم تا همین الان که الانه بالاست

باور ندارید می تونید یه ذوق سنج بیارید اندازه ذوقم رو بگیرید

۴)تمرین کانون تئاترمون فعلا تعطیله و ما کلی خوشحالیدیم

۵)امروز اولین روز تمرین گروه تئاتر دانشگاهمون بود.واقعا من از این همه استعداد نهفته توی دانشگاهمون به وجد اومدم

۶)توی این هفته یکی از هم کلاسیهام یه پیشنهاد خوب بهم داد که من هم از پیشنهادش استقبال کردم.اون گفت که قصد داره یه نشریه آزاد ادبی توی دانشگاهمون راه بندازه و مستقل از هر نهاد و ....عمل کنه و نشریه فقط و فقط بوی ادبیات بده.منم از اونجایی که نشریه آزاد بود و به هیچ کدوم از این کانونها و نهادهای دانشگاهمون وابسته نبود قول دادم همکاری کنم.البته نمی دونم چی شد که درست ظهر همون روز یه جلسه ضربتی گذاشت و .....

توی پستای بعدیم بیشتر در مورد این نشریه می گم.

۷)با علی طرفی (یکی از دوستای دانشگاهیم)  قهر کردم 

منو بگو که هر روز صبح می ایستام تا بخاطرش با سرویس دومی دانشگاهمون که اتفاقاٌ خیلی خیلی هم شلوغ و صد در صد باید بایستم برم.(البته الان از دستش عصبانیم که اینو می گم و احتمالا فردا پس فردا که با هم آشتی کردیم دوباره بحث مبادله دل و قلوه میاد وسط)

 

فعلا چیزی یادم نمیاد که بگم.اگه ۵ دقیقه دیگه هم یادم اومد باز میام آپ می کنم.

اما فعلاٌ بای

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

وقتی چارلی تصمیم گیری می کند

سلام

خوفید؟

۱)امروز چند تا تصمیم گرفتم:

a)صبحا زودتر از خواب بيدار شم و صبحانم رو كامل بخورم

b)تا اطلاع ثانوي به مامانم نزنگم(آخه يه جورايي  باهاش قهرم)

c)ديگه با اين تريپ زاغارتم نرم نشريه(آخه نشریه اختصاصیه سپاه و ......خودتون تا آخرش رو بخونین)

d)کلاسهای کانون زبانم رو مرتب برم و یکم دست از این پیچوندن بازی دست بردارم.

e)خودم به صورت کاملاٌ........ برای خودم غذا درست کنم.آخه دیشب رفته بودم دکتر تغذیم و اونم گفت ۲ کیلو دیگه هم به کمبود وزن قبلیت اضافه کن.البته اينم بگم كه من همين الان هم به  فيزيك خودم مي نازم.سايز صفر اوراپائيه ديگهو همونجوري كه در جريانيد اوروپاييها و آمريكاييها خودشون رو مي كشن تا اين سايزي بشن(اعتماد بنفس رو داريد)

f)يه كم سنگين تر بشم(البته از لحاظ اخلاقي)(منظورم توي كانون تئاتر-انجمن-نشريه-دانشگاه-كانون زبان و......است و گرنه توي خونه كه ماهم)مي خواستم از امروز سر و سنگين بشم اما از اونجايي كه يكشنبه ها يكم روز نحسيه،موكولش كردم به دوشنبه.از فردا من يه فرد خيلي آقا و خيلي مهندسانه و با وقار و متين و با فرهنگ و با شخصيت و....... و در مجموع قند عسل مي شم.(البته اين در گروي اينه كه اين افراد اجازه بدن:مجتبي حسيني-علي طرفي- علي جدي-خانم لنگ باف-محمدرضا امام پور-علي خياطين-علي جشن ساز-خانم تركاشوندو.......)اين اسامي رو گفتم كه بدونين اگه من اينقدر مليح و دوست داشتني شدم!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟فقط به خاطر اين افراده كه تاثير منفي روم گذاشتن.

g)درسامو بخونم.

2)امروز فقط تربيت بدني داشتيم.و من الان اين شكلي شدم

آخه 6نفر بيشتر نبوديم و سالن هم بزرگ تا مي خواستي از اينور سالن بري اونورش جونمون در ميومد و از طرف ديگه فوتبال شرطي بازي كرديم(ببخشيد!!!!شرط حرامه!!!منظورم نذري بود)و ما 15 به 14 باختيم و مجبور شديم سه تا ساندويچ و نوشابه براشون بخريم البته اينم بگم كه تمام و كمال من حساب كردم (كوفتشون................نشه!!!نوش جونشون).

3)ديشب رفته بودم نشريه تا جواب مقالم رو بگيرم،اما از خجالت مردم

نوشتم هيچ مشكل فني محتوايي نداشت اما ....................پر بود از غلط املايي.آقاي محمدي كه انگاري مي خواسته املا صحيح كنه زير غلطام با خودكار خط كشيده بود.

بهر حال من كلي خجاليدم.

تقصير خودشه.تاكيد داره نثرت كهنه باشه و منم وقتي مي خوام نثر كهنه بنويسم از اونجايي خيلي ميرم توي حس و از طرف ديگه پيشينگان مشكل املايي زياذ داشتن،ديگه ناخود آگاه(تو حسم ديگه!!)منم كلمات رو غلط مي نويسم(خوب توجيهش كردم؟؟؟؟؟)

 ۴)اگه هنوز کلیپ خولیو رو که توی پستم قبلیم در موردش گفته بودم رو ندید حتما برین و ببینین و اگر دید دوباره ببینید.راستی نظرتون در موردش چی بود؟

نظر يادتون نره(22 خطي)

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

خوليو جونم

سلام

خوبید؟

بالاخره آخرین کلیپ خولیو رو پیدا کردم.(خولیو یه خواننده اسپانیاییه که من خیلی دوسش دارم).

شاید باورتون نشه،اما از ۲ روز پيش كه من اين كليپ رو ديدم،صداي خوليو از ذهنم بيرون نميره

آخه اين كليپش خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييي قشنگه.خيلي خيلي

آدرس كليپ رو ميزارم تا شما هم بريد و ببينيد اما خواهشي كه ازتون دارم حتما نظرتون رو در مورد اين كليپ برام بزاريد.

https://www.iranclip.com/player/1341

 

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

از ابوالفضل تا رابینسون!!!!!!

(می خواستم خودم یه مطلب برای این پستم بنویسم اما وقتی دیدم که مازیار ناظمی عزیز،زحمت اين مطلب رو كشيده من بي خيال شدم و فقط يه دونه copyو یه دونه هم paste خرجش كردم).


پهلوان ماندن سخت است ، اصلا واژه پهلوانی باید برازنده قامتت باشد ، حاج حسین رضازاده این روز ها مبلغ املاک رابینسون در دوبی است....یک سوال قوی ترین مرد جهان  آیا اشتباه می کند ؟ دو پاسخ دارم یکی اینکه بله ، خوب پهلوان یک ملت باشی و نام بلند ابوالفضل ( ع )  هنگام بلند کردن سنگین ترین وزنه های جهان بر لبانت جاری شود و میلیونها دل به همراهت باشد و بعد تو خیلی راحت بروی ستاره تبلیغات شرکتهای آمریکایی - اماراتی بشوی ، نه نمی پذیرم آخر جهان پهلوان بودن را جور دیگری برایمان تعریف کرده اند ! دوم اینکه نه ! اصلا تو از روز اول همین بودی و بس ! یاد مصاحبه با هادی ساعی می افتم که می گفت شبی که من قهرمان قهرمانان شدم و رضازاده پهلوان برتر ، همان یک شب هم حسین پهلوانی نکرد و من در نهایت رویش را بوسیدم و گفتم عیبی ندارد سال بعد این عنوان دوباره مال خودت است ، یاد همکار مجریم می افتم که می گفت یکبار رضازاده به من گفت اگر قهرمان قهرمانان ورزش ایران (مراسمی که صدا وسیما هرسال برگزار می کرد )نشوم در اردبیل چه می شود !؟ یا آن مسئول برگزاری مراسم قهرمان قهرمانان که می گفت کلی با رضازاده در بازیهای دوحه صحبت کردم که اگر امسال دوباره انتخاب شوی دیگر هو ووو می شوی ! و بعد هم نامه نوشت ( سال قبل ) و فرصت را به قول خودش به جوانها داد ، .....شاید هم حق داری مگر انسان چندسال قهرمان  و قوی ترین مرد دنیا است ،در کشور ما هم که پهلوان زنده را عشق است !؟ روزی رسول خادم به من می گفت بعد از سکوی قهرمانی المپیک ( ۱۹۹۶آتلانتا) گرفتن عکسهای یادگاری مسئولان ،من تنهاترین فرد سالن بودم !....حسین جان روزگار گذشت و امروز رسید ما تو را بر صفحه تبلیغ تلویزیونهای ماهواره ای دیدیم ....فقط قهرمان من به ما بگو حالا ما با باورهای خوش گذشته، چه کنیم ؟

چارلي

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

بی حالم

سلامممممممممممممممممممم

می دونید چرا این سلام که بالا نوشتم یه خورده کش آورده؟(به خاطر اینکه داشتم خمیازه می کشیدم)

۱)تا حالا شده بی حال باشید و فقط دلتون بخواد با کلیدای کیبورد بازی کنید؟(تتذیل لسی سلیا ذذ دلنلنذئ.د ذوسبذ رسبسیلسربود بی ظتیر ئدی ائدوشبارتبمنسدبنمتلذ س ذتانئدذ رنر نذلربظس یب)

نوشته های توی پرانتز بالا رو جدی نگیرید.گفتم که!از بسکه بی حال بودم فقط می خواستم با کلیدای کیبورد بازی کنم.اینقدر بی حالم که امروز دانشگاه رو هم پیچوندم و نرفتم.البته از اونجائی که من یکشنبه ها تربیت بدنی دارم و  توی ذهنم هم خودم،خودم رو تشويق مي كنم(مسعود پا طلايي)و ملت هم توقع گلزني دارن و از طرف ديگه هم ديدم امروز در شرايط آرماني بسر نمي برم بهمين خاطر تربيت بدني رو پيچوندم.

۲)به به! به به!(ديگه داره حالم از اين تيكه بهم مي خوره.وقتي استاد هم اين تيكه رو بكار ببره .......ديگه خودتون حسابش رو بكونين استادمون عجب جوكريه)

۳)از يكي از دختراي دانشگاهمون متنفرممممممممممممممممممممممممممممم

اما دوست ندارم اين حس رو نسبت بهش داشته باشم.خداياخودت مي دوني كه من مقصر نيستم.

البته خودم هم اصلاً دوست ندارم اين حس بد رو داشته باشم.اما نمي دونم چكار بايد بكنم

بدبختي اينجاست كه روزي شونصد بار هم مي بينمش.

البته الان يه جورايي بهتر شدم،چون قبلاً به خونش تشنه بودم و سايش رو با تير مي زدم اما الان فقط ازش متنفرم.

۴)تا حالا شده بخواين چيزي بنويسين اما اون نوشتتون قفل بكنه؟

يك هفته است كه مي خوام يه شعر بنويسم اما،قفل كرده.۱۲ بيت نوشتم اما ديگه هر چي سعي مي كنم نمي تونم اونجوري كه دلم مي خواد ادامش بدم(آخه تم(البته بعضيها مي گن دم)شعر يه كم مي خوام سوزناك باشه و از اونجايي كه تازه تعطيلات رو پشت سر گذاشتيم و......من فعلا نمي تونم شعر سوزناك بگم،حالا اين ۱۲ بيت رو گذاشتم كنار،تا سر يه فرصت ادامش بدم).

۵)خدا كنه زودتر اين مدت تمام بشه.من دارم از بي غذايي ميميرم.همين الان يه نفر كامنت گذاشته بود و توي كامنت اسم پيتزا رو آورده بود.از يه طرف حالم بهم خورد،چون توي اين مدت فرت و فرت پيتزا خوردم و كم مونده بود جاي صبحانه هم پيتزا بخورم و از طرف ديگه از اونجايي كه صبحانه و نهار نخوردم اين شخص با بكار بردن اين واژه باعث شد كه من گشنه تر بشم.

۶)بتازگي توسط يكي از دوستان با يه شاعر تقريبا نامي كه در آمريكا زندگي مي كنه آشنا شدم.اولش خيلي از دست به قلمش خوشم اومد.خيلي با طراوت مي نوشت.(آثارش رو توي سايتش خوندم)چند دفعه هم بهش زنگ زدم و باهاش صحبت كردم.اما ديدم خيلي طرز فكرمون با هم فرق داره.خيلي.......... الان ديگه ازش خوشم نمياد و نوشته هاش رو هم ديگه دوست ندارم.همون بهتر كه ديگه ايران زندگي نمي كنه!!!!!!!

پاسخ به نظرات دوستان

۶)در مورد اخوان بايد بگم كه من قطعات اخوان رو دوست دارم و از شعر خاصي نمي تونم ياد كنم اما اگه بخوام يه شعر از اخوان رو بهت توصيه كنم بخوني اون شعر كتيبه است.(من خودم كتيبه رو خيلي دوست دارم و ارتباط خاصي تونستم با اين شعرش بر قرار كنم).)البته من سعي مي كنم هرچند وقت يه بار از اخوان هم توي راكدستان پست كنم.

۷)در جواب اون دوست عزيز هم كه مهمترين نويسندگان نهضت فمنيسم رو پرسيده بايد بگم كه من نمي شناسمشون و واقعا ً شرمنده ام.اما مي تونم اينو حدس بزنم كه از اونجايي كه اين نهضت به قرن ۱۹ بر مي گرده و از طرف ديگه قرن ۱۹ يكي از ضعيف ترين قرون در زمينه چاپ اثر بوده و بازم از طرف ديگه احتمالاً نويسندگان اين نهضت زنان بودن و به عقيده من زنان نويسنده قرن ۱۹ در بد دفاع كردن خبره بودن،بنظرم آثار اين نهضت آن چنان ...........

بگذريم.

۸)يكي از دوستان از وضعيت سيمين سوال كرده بود كه احتمالا(۹۹درصد)زنده است و در فرانكفورت آلمان زندگي مي كنه.(البته اينم بگم كه من خبر فوتش رو از همين بنده خدا كه اين نظر رو گذاشته بود شنيده بودم)

 

 

در آخر از همه ي دوستاني كه توي اين مدت كه من تنهام هي فرت و فرت نظر مي زارن خيلي ممنونم.

يه حرفي رو براي بار شونصدم مي خوام بگم.

من خيلي نظرات شما رو دوست دارم.هر چقدر نظرتون طولاني تر باشه من خوشحال تر مي شم(۲۲ خط خوبه).قرار نيست من حتما آپ كنم و شما بياين و نظر بدين،يا حتما روزي فقط يك بار نظر بدين.شما هر و قت آن شديد يه سر هم به چارلي بزنيد و يه نظر هم به اون بديد(فقط لطفا نظر بلند بديد چون با نظر كوتاه اصلا حال نمي كنم)(روزي چند بار هم اگه نظر بديد كه ديگه محشره)

اگه شما مي دونستيد كه من با نظر طولاني دادن شما چقدر خوشحال مي شم حتما نظر طولاني مي داديد.

راستي چند روز ديگه هم تولد وبلاگ چارليه.مي خوام براش جشن تولد بگيرم.

فعلا بايييييييييييييييييييييييييييييييي(بازم خميازه)

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

پست آبکی

سلام

۱)بازم می خوام آپ کنم.چرا من هی فرت و فرت آپ می کنم؟چون تو خونه تنهام.از همون روز که به همراه بابام و خان داداش برگشتم اهواز تنها شدم.چون هر دوتاشون همون روز دوباره رفتن شهرستان و تا آخر فروردین نمیان(بقیه اعضای خانواده هم بخاطر اندکی فرار از گرمای خوزستان کرمان موندن-تا آخر اردیبهشت ماه -)

۲)دارم میمیرم از بسکه تو خونه هی فیلم نگاه کردم(پیشنهاد می کنم فیلم clockstopperرو حتما ببينيد)هي كتاب خوندم.توی نت چرخ زدم و چرت و پرت نوشتم و كاغذا رو اصراف كردم.البته اين ميون كار تئاتر جديدمون كه بتازگي استارتش رو زديم خيلي برام جذابيت داره.

۳)بزارید یکم از کار جدیدمون بگم.بنظرم نمایشنامش بد نیست.البته اگه در قالب یه فیلم کوتاه در میومد خیلی بهتر بود چون صحنه تئاتر فضاسازی نمایش نامه رو محدود می کنه.البته نویسنده ما این موضوع رو در نظر نگرفته(بچه های گروه تئاتر یه وقت فکر نکنید چون نمایشنامه منو کار نکردیم دارم اینجور می گمالبته من خودمم قبول دارم که موضوع نمایشنامم خیلی گنگ بود)

خوب من نقش یه پسر رو دارم که خیلی اوباشه.و از این پسر سر چارراهیاست.اینم بگم که از اونجاییکه بودجه یکم کم آوردیم  و با ۶ جا هم برای اجرا قرار داد بستیم(پارتی رو می بینید-هنوز کار رو شروع نکردیم قرار مدار اجرا گذاشتیم-البته از چاخانهای کارگردان محترمه-)و از طرف دیگه گریمورمون یکم پررو شده و گفته برای این ۶ جلسه گریم بچه ها ۷۲۰هزار تومن می خواد(راست و دروغ این حرفا بگردن آقای کارگردانه و هیچ ربطی به من نداره)آقای بیگدلی گفت :خودمون یه جورایی حلش می کنیم.مثلاْ چارلی تا آبان موهاشو بلند می زاره آبان هم خودمون موهاشو رنگ می کنیم و یه خورده از این کرمها می مالیم و خلاص. 

منم یهویی تا این حرف رو شنیدم این شکلی شدم و گفتم:دیگه چی؟/یه وقت نمی خواین زیر ابروم هم بردارم؟  آقای بیگدلی اگه قراره اینجوری کار کنیم من نیستم.آخه چرا برای اینکه نشون بدین پسره خیلی اوباشه حتما می خواین موهاشو رنگ کنید.خوب موهامو تا حد ممکن سیخ می کنم و یه زنجیر هم به بلندی ۱ متر به گبر ای شلوارم وصل می کنم و یه زنجیر هم دور دست و تمام.

و بالاخره اینجوری راضیش کردم .(البته چون این نمایشنامه رو خانم ....نوشته و با اونم یکم کنتاکت دارم با تاکید فراوان چهره این کاراکتر رو با موهای رنگی ترسیم کرده و توی دیالوگام هم چند بار کلمه رنگ مو رو آورده که این موضوع ختم به خیر شد)

۳)کم کم باید کار گروه تئاتر دانشگاه رو هم استارت بزنیم.بازیگراش انتخاب شدن.نمایشنامش هم که کار خودمه.کارگردانیش مونده که بین من و خانم ز-ع باید یکیمون قبول کنیم.البته شایدم مشترک کار کردیم چون این خانم دوره بازیگری دیده و تا حالا هم کار کارگردانی نکرده و از طرف دیگه خودش هم نقش داره.اما حالا هی داریم به همدیگه تعارف می کنیم.تا همین جاش هم خیلی عقب افتادیم.آخه برای اردیبهشت قرار توی جشن دانشجویی دانشگامون اجرا بشه.بچهامون هم ماشا.... همگی سرشار از استعدادن.(البته من شایدم بخاطر رفتار زشت آقای مهر جویی-مسئول سابق امور فرهنگی دانشگامون- همکاری نکردم و شایدم بخاطر کوریه چشمش همکاری کردم) 

۴)شما دوستای گلم ازتون خواهش می کنم علاوه بر اینکه یه نظر عمومی می دین یه نظر اختصاصی هم برای پستهایی که دست نوشته های خودم هستن بدین.

ازتون خواهش می کنم نظرتون را راجع به پست قبليم بدين. و اگه توش به اين سوالات هم جواب بدين خيلي ممنون مي شم

                       ۱)نظر شما راجب به لحن نوشتار چیه؟

                       ۲)چقدر حاشیه ها از هسته ی مرکزی نوشتم پراکنده شده بودند؟

                       ۳)بگید چی ازش فهمیدید؟

                        ۴)اگه بخواین از ۲۰ نمره بدین چند میدین؟

                        ۵)به نظر شما منظورم رو تونستم برسونم؟

                         ۶).......

دلیلشم الان می گم/مثلا از بعد از ظهر تا حالا ۲ نفر نظر دادن که از این نوشته هیچی نفهمیدن.خوب من خیلی خوشحال شدم که اینو گفتن.این به من اینو می گه که یا نثر من مشکل داره یا اون هسته ی مرکزی نوشتم توی حاشیه ها گم شده یا پراکندگی زیاده و یا مخاطب سرسری خونده.

خوب حالا چند تا از عبارات اصلیه اون پستم رو می زارم و شما مبنای برداشتتون از اون پست رو این چندتا جمله بزارید

                        ۱)بساط لوليدن مردان و زنان(منظور همون مجالس است)

                         ۲)در اثر تقلید از اروپائیان به وجد آمدن

                         ۳)سبب این اختلاف فرهنگها از نظر معاش گرسنگی است

  همین سه تا کافیه.پس منتظر نظراتتون هستم.

۵)وبلاگ راکدستان رو فعال کردم.سعی دارم توش یه مجموعه از آثاری رو که ارزش خوندن دارن جمع کنم.اما می خوام این وبلاگ رو گروهی کنم.لذا دوستان می تونن به این وبلاگ سر بزنن و محیطش رو ببینن و اگر پسندیدن و خواستن همکاری کنن به من اطلاع بدن.(البته بچه های گروه تئاتر-دوستان دوران دبیرستان و پیش دانشگاهیم-دکترای عزیز دلم(دامپزشکان واحد کرج)-بچه های وبلاگیست دانشگاه رامین-کانون شعر باران و مهدی و بنی۶۷-مرد تنهای شب-کویرونه در الویت قرار دارن)

امیدوارم همه برای همکاری پایه باشین و یه وبلاگ گروهیه توپ بسازیم.

۶)لطفاٌ نظر کوتاه ندین و نظر طولانی بنویسین چون من خیلی با نظر طولانی ارتباط مثبت برقرار می کنم.        

وای دارم میمیرم از بس که فک زدم/بای              

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

(دیروز یه نفر رو دیدم که هویت خودش رو گم کرده بود.اینو گفتم که بدونید افکار بیرون زده ام توی این پست از کجا سرچشمه گرفته.)


همسايگان همگي بساط لوليدن مرد و زن در بساط منبسط خود جمع آورده اند.

شب شراب تا بامداد خمار طول مي دهند،تخم قهقهه مي پاشند و شمردن جوجگان را به آخر پائيز موكول مي كنند.

نمي دانم چگونه نفسشان را بدينگونه انتعاش مي دهند اما حال كه بيشتر مي انديشم،مي فهمم كه كمال پاشا شدن و در اثر اصطكاك سياسات و تقليد اروپائيان به وجد آمدن،در زمره ي لوازمات رفع حاجات ما نيست.

قوميت و نژاد بهانه نيست،مساله دين است و مذهب و اين مساله شايد روي كاغذ سهل آيد اما در عمل لاينحل است.

مقتضيات در ادوار تاريخي،فرهنگ اقوام را جابجا كرده است.

اشتراك مصالح ملل رنگارنگ را،هم آهنگ مي كند و بدين دليل است كه مهاجران از مواطن خود ياد نمي كنند زيرا افراد در بند زندگيند و اسير ماديات.

تدبير كننده بنده است و تقدير نمي داند.گر ريشه را بجوئيم،سبب اين اختلاف فرهنگها از نظر معاش گرسنگي است، از روي احساسات حسد و طمع و باز و در نتيجه پيش آمدهاي غيبي.

نمي دانم كه چرا تصورم از تصور بي تصوير همگان اين است كه از تحت قواي مرموز خارج گشته اند.

نمي دانم بجاست يا نابجا،اما در اينجاست كه بايد بگويم چه زيبا گفت معلم ديانات مدرسه ي لندن:

 

سادگي امر و اتقان اصول                                                                      اكمل از اديان ديگر در فصول

 

با طبايع سازگار و  رايگان                                                                      خالي از تحميل و آداب گران

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

اولین پست87

سلاممممممممممممم

خوفید؟

منم خوفم

۱)من از کرمان برگشتم.خیلی زودتر از اونی که شما فکر کنید.چرا؟

      الف)چون احساس کردم هم دانشگاهیام توی این تعطیلات نهایت استفاده رو بردن و کتاباشون رو خوردن و این در حالی بود که من به غیر از یه ۵ ساعت دیگه اصلاٌ درس نخوندم.به همین خاطر گفتم زودتر برگردم و یه کم بدرسم.

       ب)اگه می خواستم بمونم و ۱۴ بیام هم باید تنها بر می گشتم و هم باید قید سفر به شوشتر و دید و بازدید از اقوام شوشتریمون(منظورم همون گرفتن عیدیه)رو می زدم.

        ج)..........

۲)توی کرمان با برو بچ فامیل خیلی خوش گذروندیم.کجاها که نرفتیم.دریاچه مطهری - باغ شاهزاده - پارک ملی - موزه حیات وحش - پارک ریاضیات - نمایشگاه صنایع دستی - حمام گنجعلیخان - بازار وکیل -کوه صاحب الزمان - آبشار طاق علی - دریاچه نمک و....

راستی ما وقتی توی دریاچه مطهری سوار قایق تفریحی شدیم و از اونجایی که هیچکدوم از بچه های فامیلمون(۴نفر بودیم)روندن بلد نبودیم قایق رو کوبوندیم به یه سنگ و یهویی قایق گفت فرت و شکست. البته ما به خاطر اینکه ......قایق رو سریع پس دادیم و از محل متواری شدیم.

علاوه بر اینها ما بم و راین هم رفتیم.وقتی ارگ قدیم رو دیدم واقعاٌ ناراحت شدم.هیچی ازش نمونده بود.من قبلاٌ(قبل از زلزله) خیلی رفته بودم ارگ قدیم بم (چون خالم بم زندگی می کرد) و تفاوت ارگ قبل از زلزله با ارگ بعد از زلزله رو کاملاٌ احساس کردم.

۳)توی راین یه اتوبوس که حاوی خارجکیها بود اومد و من وظیفه خودم دونستم و رفتم جلو و بهشون خوش آمد گویی کردم.البته اونها هم خیلی خوششون اومد و ۲ تا یادگاری به من دادن.بعد از این بود که حالا همه می خواستن برن جلو و خوش آمد گویی کنن.

۴)به منزل معلمهای کلاس اول تا پنجم ابتداییم رفتم و هدیه هایی رو که براشون خریده بودم روبهشون دادم.

۵)ما ۲ بار نیز تصادف کردیم که یک بارش رو واقعاٌ خدا رحم کرد.(ما طایفتن دسفرمون تعطیلیم)

۶)شوشتر هم مثل همیشه شهر غمگینی بود و مثل سفرای قبلیم به این شهر چیزی که به چشم میومد کمبود اتومبیل و وفور موتور سیکلت بود.البته یه مسجد داره که من خیلی دوسش دارم . به زبان شوشتری بهش می گیم مسجدبئکون(بئک یعنی بره) البته اسم اصلیش یه چیز دیگه است که من نمی دونم.ولی در کل من خیلی دوسش دارم و اگه به شوشتر سفر کردید توصیه می کنم علاوه بر آبشار وکلاه فرنگی حتما به این مسجد هم سری بزنید.

۷)ما یه رگمون کرمانیه(شاهرگمون)یه رگمون هم شوشتریه یه رگمون هم زبونم لال ترکه.اما تازگیها به یه موضوع جالب پی بردم .شما می دونید پدر مادربزرگ من چی شده که فوت کرده؟(راهنمایی می کنم که شوشتری بوده)

ایشون سالهای متمادی پولهاشون رو زیر تنور توی خونشون جمع می کردن/یه بار مادر مادر بزرگم تصمیم میگیره از این تنور که سالها راکد مونده بود استفاده کنه/هیزم میریزه زیر تنور و بعدش آتیش روشن می کنه و بعدشم که پولها می سوزن/پدر مادربزرگم تا این خبر رو می شنوه فرت قلبش می ایسته و بای بای(البته من خودم این جریان رو برای اولین بار توی این سفر شنیدم)

۸)آقا مصطفی اگه به خودم می گفتی آدرسه اون وبلاگم رو  بهت می دادم.دیگه لازم نبود بری کار با برنامه آی پی سرچر رو یاد بگیری(البته من خودم هم قبلاْ از آی پی سرچر استفاده می کردم اما الان یه مدتیه که دیگه استفاده نمی کنم و پیش خودم گفتم هر کی دوست داشت خودش آدرس وبش رو می ده و دلیل دیگه اش هم این بود که توی بلاگفا دقتش رو از دست داده بود و یهویی برای یه آی پی ۶ تا وبلاگ پیدا می کرد)

۹)یه شعر بود که توی پستای قبلیم نوشته بودم و گفته بودم این شعر از دکتر نارونه.حالا جدیداٌ همون شعر رو توی کتاب ایرج جنتی عطایی دیدم.وا... منم گیج شدم.البته سعی می کنم از دکتر تدین بپرسم و نتیجه اش رو بگم.البته انتهای کلیپ بیژن هم می نویسه ایرج جنتی عطایی اما خود بیژن تو کنسرتش از دکتر نارون به خاطر سرودن این ترانش تشکر میکنه

۱۰)مهدی جان اول از همه باید بگم که از لطفت خیلی ممنونم.من چون ۴شنبه ها تا ساعت ۶ توی دانشگاه کلاس دارم بحث نقد شب شعر پیش دانشگاهیتون رو به آقای کریمی واگذار کردم.و قرار نیست شما به سبک نقد کردن یه فرد عادت کنید.همونجوری که قبل از من خانم ترکاشوند نقد می کرد و رفت و من اومدم.حالا هم من مجبور شدم برم و کارم رو به آقای کریمی واگذار کنم.(اینم بگم ها که قدر آقای کریمی رو بدونید و ازش خوب استفاده کنید چون واقعا شعرها رو قشنگ نقد می کنه و اطلاعات خیلی بالایی داره)البته این ۴شنبه خودم میام چون با همکلاسیام دانشگاه رو پیچوندیم و آقای کریمی هم شیراز رفته.(البته اگه برگزار بشه) /اینو قبلاٌ هم گفته بودم که نیما شعری به نام زن هرجایی نداره و اسم این شعرش همه شبٍ.البته من اینو توی کتاب سبک شناسی نیمایی نوشته دکتر کامکار خوندم که به شعر هست شب می گن  زن هر جایی /حالا اگه تو سند بهتری برای حرفت داری بگو تا من هم مطالعه و استفاده کنیم و ازت خواهش می کنم به صرف اینکه دوستم اینو گفته یا فلانی اونو گفته اینجوری صحبت نکن/ شعرشو همون جوری که خواسته بودی توی ادامه مطلب می زارم اما اگه اجازه بدی نقدش رو یه بار دیگه برات بنویسم چون هم الان خیلی خسته ام و دلیل دیگش هم اینه که شعرش واقعاٌ فضای خوبی برای بحث و نقد داره و دوست ندارم سرسری ازش بگزرم./نمایشنامت رو هم خوندم به نظرم یه کم دم نمایشنامت با اون حال و هوای دبیرستان و پیش دانشگاهی همخونی نداره.(البته من اگه صریح می گم ناراحت نشو/من فقط به خاطر خودت می گم چون می دونم آدم علاقه مند و با استعدادی هستی)

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

 
business articles