سوال : علت اين همه شلوغي نمايشگاه چيست؟
شايد پاسخ : به واقع در طول سال تنها يكبار مي توان با كلي ژست روشنفكرانه دست دوستان را گرفت و به تفرجي بي دغدغه پرداخت و با سينه اي سپر و گلويي مملو از باد در برابر گشت ارشاد رژه رفت و به تمامي ستاره هاي روي شانه هاي اين افراد خنديد.
با نگاهي ديگر مي توان به اين موضوع پي برد كه اين جمع ها مي تواند بهانه اي براي تفريحاتي باشد كه حوزه اي براي آنها در جامعه امروز فراهم نشده است.بهانه اي كه مي تواند با نوستالژي هاي بسياري همراه باشد.
كاش در اختتاميه نمايشگاه سال گذشته با افتخار نمي گفتيم.....ميليون نفر از نمايشگاه ديدن كردند و با افتخاري فزون تر بگوييم كه جامعه ايران روز به روز در حال فرهيخته تر شدن است.
شاكر با بهترين قلم مي نويسد و تعريف مي كند:«يادم ميآيد در نمايشگاه نفت و انرژي پارسال با يكي از مسئولان ايتاليايي راجع به كيفيت نمايشگاه و ميزان استقبال صحبت ميكرديم و او با چشماني پر از برق ميگفت:«براي من خيلي هيجانانگيز است كه ايرانيها اينقدر به حوزه نفت و لولههاي نفتي علاقه دارند و از اينجور نمايشگاهها استقبال ميكنند! من تمام دنيا رفتهام، ولي هيچجا استقبال به اين اندازه نيست!» آن زمان جرات نكردم كه بگويم اي بيخبر كجاي دنيايي كه نمايشگاه تخصصي لوله، امكانات انرژي و نفت بهانه است براي تفريح دريغ شده از مردم!»

در اين ديار بي كسي و غربت آنچه ديدم جز درد و نفرت نبود كه سايه اي از رنگين كمان هم بر جاي نگذاشته بود
و من ناله كنان بارها فرياد زدم،تولدت مبارك فردا..............
آستياگ

امشب مهمان برنامه ي خليج هميشه فارس دكتر ارزوقي بود.مجري برنامه بعد از ۲۵ دقيقه تعريف و تمجيد از فعاليتهاي دكتر در زمينه اثبات نام خليج فارس،از ايشون خواست تا طرح ويژه خود رو در تثبيت اين نام براي بينندگان محترم شرح بدهند.نمي دونم چرا وقتي دكتر طرحشون رو بيان كردن ناخود آگاه ياد يكي از مطالب نشريه گل آقا كه سالها قبل، تحت عنوان آرد و عسل به چاپ رسيده بود افتادم و تازه فهميدم كه با اين همه استعداد بالقوه ما، در زمينه دفاع كردن، نام خليج عربي شايد به مراتب استوارتر باشد.
آرد و عسل
مي گن شخصي با آرد و عسل به جنگل مي رفت.
از او پرسيدند:مي خواهي چه كار كني؟
گفت:مي خواهم خرس شكار كنم.
پرسيدند :چرا عسل مي بري؟
گفت:خرس عاشق عسل است.يك خرده از عسل را مي گذارم بالاي درخت.يه خرده اش را هم مي مالم به تنه ي درخت.
پرسيدند:خوب،كه چي بشود؟
گفت:خرسه براي خوردن عسل مي رود بالاي درخت.همين كه عسل را خورد،شاد و شنگول مي خواهد از درخت پايين بيايد،اما بدنش ماليده مي شود به عسل.
پرسيدند:آرد براي چي مي بري؟
گفت:آرد را هم مي ريزم پاي درخت.خرس همين كه از درخت پايين آمد،مي افتد توي آرد و همه ي بدنش آردي مي شود.بعد بلند مي شود مي رود خانه.من هم اورا تعقيب مي كنم.خرس گنده وقتي وارد خانه مي شود،مي رود جلوي آينه خودش را تماشا مي كند.خودش را سفيد مي بيند،خيال مي كند خرس قطبي است.با خودش مي گويد من كه خرس قطبي ام،اينجا چه كار مي كنم.بار سفر را مي بندد و مي رود به سرزمين هاي قطبي مي رسد،بدنش يخ مي زند و ديگر نمي تواند حركت كند.آن وقت من سر ميرسم و او را شكار مي كنم.

این دو بیتی رو خیلی دوست دارم.
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
دیدی آن ترک خطا ، دشمن جان بود مرا
گر چه عمری به خطا ،دوست خطابش کردم
امروز داشتم در مورد آگهی هایی که هنر مندان در سوگ یکدیگر می نویسند مطلب جمع می کردم.در این میان به یک مطلب خیلی جالب هم برخوردم که به نظرم شیرین و پر بار آمد و من رو به این فکر انداخت که قبل از فوتم برای خودم یک آگهی ترحیم بنویسم.
نویسنده ای بر اثر تصادف در گذشته بود.دوستانش این آگهی را به روزنا مه ها داده بودند:{بره ی سفید و معصوم ادبیات در گذشت}.
در فقدان شاعر بزرگی هم نوشته بودند:{غول زیبای ادبیات معاصر در گذشت}.بعید نیست از این به بعد چنین آگهی هایی ببینیم{جوجه ی زیبای ادبیات فارسی پر زد و رفت}یا{کلاغ ادبیات معاصر از قار قار افتاد}.
دیشب داشتم به دنبال جایگاه دانشگاهم(دانشگاه کشاورزی و منابع طبیعی رامین)در بین دانشگاههای دنیا می گشتم.
اما دیدم دانشگاههای ما حتی در بین ۱۰۰ دانشگاه برتر آسیا هم نیستند.
دیدم دانشگاههای کشورهایی نظیر هنگ کنگ و پاکستان هم دارند به ما می خندند و هر جور شده خودشون رو توی رنکینگ جا کرده بودند.
اما ما چی.........
رامین و ملاثانی پیشکش.
حتماْ شما هم مثل من به خودتون می باليد كه ما چه توانايي در خوب حرف زدن داريم.مگه نه؟
حالا كه فكر مي كنم مي بينم ما فقط به سر در(ورودي) دانشگاهمون اهميت مي ديم،اونم نه به خاطر اينكه وروديه دانشگاه.به خاطر اينكه عكسش روي ۵۰ تومانيه.
اینم رنکینگ،خودتون ببينيد و افسوس بخوريد.
http://www.webometrics.info/top100_continent.asp?cont=asia

سلام
صبح از سرویس دانشگاه جا موندم.اتفاقاٌ یکی از هم دانشگاهیام هم جا مونده بود.
من:آقای .... میای با هم بریم دانشگاه؟
آقای ....:نه تو برو من منتظر آقای ..... هستم تا بیاد.
منم که دیدم جا موندم از سرویس،گفتم بزار برگردم خونه و جزوه گياهم رو كه جا گذاشته بودم رو بيارم و بعدش برگردم.برگشتم خونه و جزوه رو برداشتم و برگشتم سر ايستگاه كه سوار يكي از ماشينهاي ملاثاني بشم(ملاثاني اسم بخشيه كه دانشگاهم اونجاست و تقريبا ۳۵ كيلومتر با اهواز فاصله داره).راننده مهربان داد ميزد ملا ثاني ۱ نفر.
منم اشاره دادم من همون ۱ نفرم كه تو مي گفتي.درب عقب ماشين رو كه باز كردم ديدم
به به /به به/نمي دونم من اشتباه ديده بودم يا واقعا معجزه شده بود.آقاي ايكس تبديل به خانم ايكس شده بود و بساط تبادل دل و قلوه هم داغ بود.
به به
به به
به به
البته از اونجايي كه هم دانشگاهيام به وبلاگم سر ميزنن نمي تونم اسم طرف رو بگم اما بازم به به.
البته من به هر دوتا شون قول دادم به كسي چيزي نگم
ولي منم كه چيزي نگفتم.چارلي گفت
۲)يهويي نشريات دانشگاهيمون فعال شدن. بعد از فعاليت در نشريه انجمنمون و فعاليت در نشريه تكاپو و نيك آهنگ حالا شايد برم توي يه نشريه ديگه هم فعاليت كنم.اسمش نمي دونم چيه اما متعلق به يكي از كانونهاي دانشگاهمون.
البته كار توي نشريه يه مدتيه كه از طرف يكي از دوستاي دانشگاهيم بهم پيشنهاد شده اما من از جو اين كانون خوشم نمياد.حالا قرار شده فردا برم جلسه نشريشون و جوشو ببينم.دعا كنيد بچه هاش با حال باشن.
(البته دعا كنيد اين جلسه با جلسه انجمنون تداخل نداشته باشه،آخه فردا نشست مشترك با تماميه بچه هاي باغباني داريم )
۳)آدم زاغارت تر از من تا حالا ديديد.رفتم روي سيستم نشريه،اونم از نوع ثارا... كه هزار تا حاج آقا توش فعاليت مي كنن فيفا نصب كردم و آيكونش رو هم هايدن كردم.داشتم توي اتاق گراف فيفا بازي مي كردم)ميلان ۲ بر صفر از رئال جلو بود) كه حاجي محمدي اومد و گفت چارلي اين چيه؟![]()
منم گفتم نمي دونم.ولي حاجي براي رفع خستگي فاز ميده و اونم گفت به به/بازم به به
میخانه خسته
شراب می لرزد
باده هق هق کنان می خوابد
آژیر شهر مست گون می نوازد
یاد حوض کودکیم به خیر
باران قحطی چه به سرش داد
حال ماهیانم را دفن شده می بینم و بی رنگیش را دیوار
پس زنده باد دیوار
آستیاگ
۱)امروز قرار بود مامانم از کرمان برگرده،به همين خاطر من ديروز تمام وقتم رو صرف تر و تميز كردن خونه - گرد گيري- شست و شوي لباس هاي يك ماه-شستن ظروف - .....كردم.امروز توي دانشگاه منتظر بودم كه شماره خونمون روي گوشيم نمايش داده بشه و مامانم بگه كه صحيح و سالم برگشته كه حوالي ساعت ۳ بود كه از كرمان زنگ زدن و گفتن كه حال مامانت بهم خورده و بردنش بيمارستان بستريش كردن.![]()
۲)من نمي خوام اينجوري باشم.من مي خوام خودم خلاق باشم.مي خوام خودم بنويسم.مي خوام نوشته هاي خودم توي نشريات چاپ بشه نه اينكه قرار باشه فرت و فرت در مورد نوشته هاي ديگران نظر بدم و .......
اينو بخاطر اين گفتم چون تصميم گرفتم تا اطلاع ثانوي از اينجور كارها نكنم و اين تصميمم رو هم به آقاي حسين نژاديان و هم آقاي محمدي گفتم و بهشون گفتم اگه من و بخاطر اينجور كارها مي خواين من ديگه نيستم.
۳)براي مامانم خيلي ناراحتم كاشكي فردا برم كرمان/به نظرتون بليط گيرم مياد![]()
۴)من عينك آفتابيم رو توي يه كافي نت جا گذاشتم.امروز بعد از ظهر كه رفتم بگيرمش،صاحب كافي نت گفت صبح يه آقا پسر اومده و دادتش به اون.
آخه بگو آدم نابخرد من ۹۶ هزار تومن پولشو داده بودم![]()
الان مي خوام بپوكم![]()
البته طرف گفت اونكه گرفتش يه جورايي مشتريشه و شايد پس آوردش.دعا كنيد بياره.![]()
۵)اينقدر براي مامانم نگرانم كه نمي تونم ديگه چيزي بنويسم/شايد شب برگشتم و دوباره آپ كردم.
این لوگو از طراحیهای خودمه /نظرتون چیه؟

سلام
الان ساعت ۱ بامداد
من همین الان از جلسه نشریه برگشتم
امروز(دیروز) توی ۲ تا جلسه نشریه شرکت کردم که توی هر دوتاشون خیلی خسته و به نوعی توی هر دوتاشون هم خواب بودم.(نشریه ثارا... و نیک آهنگ)
نمی دونم چرا اما الان یه مدت که ...................................................................................(این قسمتش رو توی دلم گفتم چون خصوصی بید)
یه خورده از دست خودم دلگیرم.من توی هر دوتا جلسه از اونجایی که خیلی خیلی خسته بودم خوب نتونستم نه حرف بزنم و نه طرح ریزی کنم.
پرونده هر دو تا نشریه هم بسته شده و من هیچکدومشون به دلم ننشسته.یه جورایی احساس می کنم طرحشون خوب نیست(منظورم تم کاریشونه)(نیس تو هر دوتا جلسه به نوعی خواب بودم و درست و حسابی اکتیو نبودم.....)(نیس امتحان خاک داشتم و مجبور شدم تمام شب تا صبح رو بیدار باشم و بخونم)
من خیلی خوشحالم.شایدم نگران. آخه من باید برای یه شهید که دیروز شهید شده مطلب بنویسم.(جانباز شیمیایی بوده).اگه یه مطلب عادی بود شاید اینقدر نگران نبودم اما آخه من نسبت به جانبازای شیمیایی خیلی حساسم و خیلی دوسشون دارم(آخه داییم هم جانباز شیمیاییه).نمی دونم چی شد که اصلاٌ این قسمت رو سپردن به من.اما خدا کنه اونجوری که استحقاقشو دارن بتونم براشون بنویسم.
خداکنه.
ببينيد كروات چقدر بهم مياد!!!!.اما من معذبم براي كروات زدن/ اما عزيزم به خاطر چارلي من امشب كروات زدم ![]()
وجداناْ نامردیه هر کی بیاد و قر نریزه
خوب
خواننده محترم:بچه آهنگاي بندري دوست داريد؟
(بله.............)اين آهنگ هم از ساخته هاي عممه
.اين آهنگ از يه اس ام اس مياد كه از ايران بدست من رسيدو اينقدر اين اس ام اس چرت بود كه باعث شد من اين شعر آهنگ رو براتون بنويسم
۱
۲
۳
start

حالا آقایون دست
/خانمها رقص



lets goooooooooooooooo
come on
every body
زنون كللللللللللللللل كلللللل

اون گوشه آقايون مجرد رو نگاه كنيد(


)
ببخشيد گشت ارشاد اومده دم در
.اگه ميشه و ناراحت نمي شيد لطفاٌ:
اراذل!!!!!!بريد خونه هاتون
در کوچه ی انجمن حمایت از بیماران کلیوی، دلالي فشار دستي را روي شانه ي خود حس كرد. برگشت،اما كسي را نديد.فشار دست همچنان روي شانه اش بود.دلال پرسيد:«خریداری یا فروشنده؟»
-«فروشنده»
-«پس چرا قایم شدی؟»
-«قایم نشده ام،همین جا روبروی شما ایستاده ام»
دلال پرسید:«می خواهی کلیه بفروشی؟»
فروشنده گفت:«به جاي کیله، كليه ام را فروخته ام.دست،پا،سر،چشم،زبان،حلق و گوش و بيني،معده،كليه،قلب.....»
-«کافی است دیگر جلوتر نرو»
فروشنده گفت:«همه ی اعضایم را فروخته ام برای همین دیده نمی شوم»
-«پس حالا چه عضوی برایت باقی مانده است؟»
-«اعضای خانواده ام»
-«آنها اختیار خودشان را دارند تو از خودت بگو»
دلال ادامه داد:«فرض کنیم چیزی برای فروش داری،با پولش چه می خواهی بخری و بخوری.مگر نگفتی معده ات را هم فروخته ای؟»
-«به این کار عادت کرده ام.بگذار لطیفه ای برایت تعریف کنم»
«زود باش می خواهم مشتری راه بیندازم»
-«در زمان گذشته سرهنگي گماشته اي داشت.هر روز او را از خانه اش در تجريش مي فرستاد برود از خيابان استانبول يك دانه سيگار برگ بخرد و براي او بياورد.گماشته كه از اين كار او خسته شده بود گفت جناب سرهنگ،چرا پول نمي دهيد همه اش را يكجا بخرم؟سرهنگه گفت محض ارا.عشقم كشيده اينجوري سيگار بكشم.گماشته كه حرصش در آمده بود،هر وقت سيگار برگ مي خريد،اول آنرا مي چپاند توي سوراخ دماغش،بعد مي داد به سرهنگ.مي خواست اينطوري از او انتقام بگيرد.دو سال گذشت و خدمت سربازي گماشته تمام شد.گماشته وقتي وارد اجتماع شد،هيچ مشكلي نداشت غير از اينكه خودش هر روز يك سيگار برگ بخرد و بكند توي سوراخ دماغش.از اين گذشته،مثل آفريقاييها سوراخهاي دماغش هم گشاد شده بود.»
دلال پرسید:«خوب حالا منظورت چی است؟»
فروشنده گفت:«منظورم این است که حالا حکایت ماست.ما هم عادت کردیم چیزهایمان را بفروشیم»
دلال گفت:«آخر دیگر چیزی برایت باقی نمانده است.»
-«چرا روحم باقی مانده است.آن را می فروشم.قیمتش هم مناسب است»
-«روحت افسرده نباشد،من یک روح با نشاط می خواهم»
«اگر روحم افسرده بود که برایت لطیفه تعریف نمی کردم»
صدای دوره گردی صحبت آن دو را قطع کرد:«کت،شلوار،پالتو،كليه مي خريم.....».
یاد و خاطرش گرامی