تبليغاتX
غروب صبح
غروب صبح
تابع مكان و زمان نيستم
یه حس خوب
من اینو امروز دیدم.

به من که خیلی حس خوبی دست داد.نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با تشکر از عمو شاکر گلم.

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

نمی دونم چرا این روزا همش احساس می کنم که مرگم نزدیک شده.

یه جورایی احساس می کنم که سرطان گرفتم.

من نمی خوام بمیرم،آخه اگه بمیرم حتماً میرم جهنم.

خداجون یه کم بهم مهلت بده.

خداجونم............

شما هم برام دعا کنید که بدجور به دعاتون نیاز دارم.

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

charli 

 

این کفشهای کوچولو برای بچه خرس

این پیراهن کوچولو برای توله سگ

این گلداره برای بچه خرگوش

وآخر سر هم یک ماچ خوشمزه برای باباجان

 

گابریل گارسیا مارکز

                                                 

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

حضرت یوسف و چون و چرای اولیه

داستان حضرت یوسف یکی از شیرین ترین داستانهای دینیست که تقریباْ همه ی ما اونرو از زمان کودکی بلدیم.

دیشب دومین قسمت سریال تلویزیونی حضرت یوسف به روی آنتن رفت.اما تا اینجای کار که دو قسمت از این سریال تلویزیونی پخش شده،چندین نقطه ی تاریک در پرونده این سریال ثبت شده.

۱)دیالوگهایی با ادبیات ضعیف نثر کهن/نویسنده ی فیلمنامه به شیوه ای ضعیف،دیالوگها رو به نثر کهن برگردون کرده  و اگر شما ادبیات سریال امام علی (ع) با این سریال مقایسه کنید بهتر به این واقعیت پی می برید و تفاوت دو فیلمنامه نویس رو کاملاْ درک خواهید کرد. 

۲)استفاده مکرر از کلمات واحد در دوره های زمانی کوتاه/به عنوان یک ضعف در هنر فیلمنامه نویسی مطرح است که به وضوح این ضعف نیز تا به اینجای کار به چشم آمده است.بطور مثال در قسمت دوم در عرض کمتر از ۲ دقیقه ۸ بار کلمه ی قابله به کار برده شد. 

۳)نداشتن آهنگی که بعد از اتمام این سریال،چراغ این فیلم رو در اذهان عمومی روشن نگه داره.

۴)..........

امیدوارم در ادامه با یک روند صعودی روبرو باشیم و از دیدن این سریال لذتی مضاعف ببریم.

charli.blogfa

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

گذری بر حضرت مولانا زدم

در هوايت بي قرارم بي قرارم روز وشب

                                 سر زكويت برندارم برندارم روز وشب

جان روز وجان شب اي جان تو

                                 انتظارم انتظارم ، روز و شب

زان زشبي كه وعده كردي روز وصل

                                 روز وشب رامي شمارم  روز و شب

اي مهار عاشقان در دست تو

                                 در ميان  اين  قطارم،  روز  و شب

مي زني تو مي زني تو زخمه و، بر مي رود

                                 تا به گردون زير وزارم ، روز  و شب

در هوايت بي قرارم بي قرارم روز وشب

                                 سر زكويت برندارم برندارم، روز وشب

روز وشب را هم چو خود، مجنون كنم

                                 روز وشب را كي گذارم، روز وشب

                                                                          مولانا

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

مسير؟؟؟؟؟؟؟

با عقيدت بديانتي به توكل و توسل رو آورده ايم.زحمت دنيا را براي نعمت اخروي متحمل مي شويم و تشفي مي يابيم،اما گويا حاكمان بلد ما از بعضي حقايق غافلند، به تصور استقصاي طبيعت كه برق و بخار را در تصرف خود در آورده ايم ،نامه اي با تيتر استعفا ما از هر آنچه كه بوديم  و در آينده خواهيم گشت نگاشته اند و طريق ماده را پيشكش كرده اند و روحيات بي خبر از خدا را بطلا آورده اند.

مسير انتخابيشان راپرستش نعم و تعيشات دنيوي و در تفنن وتجمل بسر بردن و روا داشتن هر آنچه كه نارواست گزيده اند.

ديشب مردمك چشمم در ميان صفحات كتاب خاطرات ناپلئون چنان قشقرقي به پا كرده بود كه گويا آخرين ساعاتي است قدرت جذب انعكاسات را دارد.

نگرانش نبودم چون مي دانستم حالش از من هم بهتر است.اما نگران.....اما نگران....نمي دانم نگران چه بودم.ديدم آن انقلاب كبير فرانسه كه با شعار حساب،شعله برافروخت و آخر آن چنان به اضطراب كشيد كه اگر بواسطه ي مداخله ي ناپلئون نبود به بيراهه ختم مي شد،چنين مسيري پيمود و در دفتر تاريخ براي خود چنين سرگذشتي را رقم زد.

اما از پاسخ دادن به اين سوال بازماندم كه بواقع مسير انقلاب ما به كدامين جهت است؟؟؟؟؟؟

بدنبال لفظ دلربايي گشتم تا شايد بتوانم خط تمييزي براي انقلابمان قائل شوم تا حداقل بتوانم به نواخت وجوديم دستور دهم تا بنوازد آن نيك آهنگي كه تا آن لحظه جز مارشي عزا گون نبود.

آزادي،مساوات،برابري،برادري....هر لفظي كه در ذهنم آوردم،شايد به ظاهر لفظ خوش چهره اي بود اما بقول شيلرخوش چهره اي تو خالي بود.

ديدم اينها همه شعار است و شعار هم در اين سرزمين معني جز بهانه نمي دهد.بهانه اي براي فريب ساده لوحان،گل كردن آب وگرفتن ماهي.ديدم حكايت،حكايت خر برفت و خربرفت و خر برفت است و آن لحظه بودم كه فهميدم حق با سعدي بود كه مي گفت اگر در آن رقص خر از دست رفت،در اين رقص آسايش از گيتي رخت بست.

ديدم آرزومندان اين انقلاب خونين دستي از دور بر آتش دارند و خود پسندي را در لاف،از آن انقلاب به نقد مي گيرند و از نتايج غفلت دارند و نتيجه اين است كه مي بينيم.

هر چه بدنبال جمله اي مي گردم تا در حكم اتمام قلم به روح مطلب بدمم،هيچ جمله اي بهتر از جمله ي ميرابو به ذهنم نمي آيد  كه در وقت نزع گفت:رفقا بر من نگرييد،بر فرانسه زاري كنيد كه در عفونت افكار به هلاكت خواهد رسيد.

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

 
business articles