تبليغاتX
غروب صبح
غروب صبح
تابع مكان و زمان نيستم
Mirror

چند سالیست که به نوشته های سیلویا علاقمندم اما از میون تمام نوشته هاش متن آینه همیشه برام یه رنگ و بوی دیگه ای داشته

چارلی

I am silver and exact. I have no preconceptions.  
What ever you see I swallow immediately
Just as it is, unmisted by love or dislike.
I am not cruel, only truthful---
The eye of a little god, four-cornered.
Most of the time I meditate on the opposite wall.
It is pink, with speckles. I have looked at it so long
I think it is a part of my heart. But it flickers.
Faces and darkness separate us over and over.
Now I am a lake. A woman bends over me,
Searching my reaches for what she really is.
Then she turns to those liars, the candles or the moon.
I see her back, and reflect it faithfully.
She rewards me with tears and an agitation of hands.
I am important to her. She comes and goes.
Each morning it is her face that replaces the darkness.
In me she has drowned a young girl, and in me an old woman
Rises toward her day after day, like a
terrible fish.

  

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

یه ورژن جدید

دیروز توی بانک با یه صحنه خیلی جالب روبرو شدم!!!

در حالیکه همه توی صف خیلی طویل بانک داشتن از گرمای هوا و بی برقیهای ممتد این روزها می نالیدن،یه مرد تقریباً مسن سال که یه فیش بانکی پر کرده هم تو دستش بود تو بانک راه می رفت و به هر کی که می رسید می گفت :می خوام پول بریزم به حساب اما 200 تومن کم دارم و مردم هم که یجورایی غافلگیر می شدن و از طرف دیگه هم می دیدن 200 تومن پول ناچیزیه،بهش می دادن.

تو  45 دقیقه ای که اونجا بودم،این فرد شاید از 10-12 نفر پول گرفت.

کارمند بانک می گفت این آقاهه شغلش همینه و از صبح تا ظهر توی بانکهای مختلف پرسه می زنه و خرده پولی جمع می کنه تا شب بتونه یه نون و بوقلمون ناچیز ببره سر سفرش.

این شیوه گدایی بنظرم خیلی جالب می اومد اما زمانیکه علی برام یه خاطره مشابه تعریف کرد دیگه بنظرم این شیوه خیلی هم جالب نمی اومد.

علی تعریف کرد،چند وقت پیش که برای گرفتن بلیط اتوبوس به ترمینال رفته بود اونجا مردی رو دیده بود که جلوی مردم رو می گرفته  و با گریه و زاری به اونا می گفته که توی این شهر غریبه و پولاش رو گم کرده و از مردم می خواست که براش یه بلیط اتوبوس بخرن و به همه هم این جمله رو می گفته که من ازتون پول نمی خوام چون من گدا نیستم و فقط می خوام برام یه بلیط بخرین تا من بتونم به شهرم برگردم.عده ای هم که این جمله رو می شنیدن تحت تاثیر قرار می گرفتم و دلشون به رحم می اومد و براش یه بلیط می خریدن و اون فرد گدا هم بعد از یک ساعت بلیطش رو با کسر ۱۰ درصد بها کنسل می کرد و ۹۰ درصد پول باقیمانده رو می گرفت.

بنظرم این دیگه آخرین و آپدیت ترین ورژن از گدایی باشه که تا بحال ارائه شده باشه هر چند که تا همین الان هم......

پ.ن:من از کلمه ی گدا بیشتر از متکدی خوشم میاد و درحالیکه دقیقاْ هردوتاشون یه معنی دارن اما احساس می کنم گدا از متکدی گداتره

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

جنگ
بند ناف كودكيم را بريدم

                     بادبادكم را باد با خود برد

               و بزرگي

   با اولين انفجار

                            متولد شد

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

 
business articles