به ظرف ترشی نگاه کردم.ترشی فلفل بود. منم که کلاْ رابطه خوبی با تندی و تیزی نداشتم و ندارم.توی رودربایسی موندم و گشتم و گشتم تا کوچیکترین فلفل رو انتخاب کردم.
هرجور که بهش فکر کردم دیدم تاب و توان از پای در آوردن من رو نداشت.چشمام رو بستم و انداختم بالا.......
واقعاْ به مغزم خطور هم نمی کرد که اینقدر فلفل غیرتیی باشه.تا ۳ ساعت بعد هنوز بوی سوختگی رو حس می کردم.
باخودم داشتم به این مسئله فکر می کردم که این فلفل کوچولو عجب قدرتی داشت.بعد همینجور فکرم چرخید و چرخید تا به روی خودم متوقف شد.چند وقت بود که بخاطر وضعیت جسمانیم مدام از این دکتر به اون دکتر می رفتم.از دکتر تغذیه گرفته تا غدد و...... اما اون فلفل کوچولو بهم یه درس بزرگ داد و اون هم اینه که در عین کوچیک بودن میشه سرشار از توان و غیرت بود.
پ .ن:دیگه کوچیک بودن و موندن برام مطرح نیست!!
به نظر شما هيچ لذتي بالاتر از اين هست كه چند روز بدون اينترنت و روزنامه و خبر و تلويزيون پناه ببريد به يك گوشه و روی یه صندلی راحت لم بدید و كتاب بخونيد؟ بعدش هر وقت خسته شديد بريد یه لیوان چایی بریزید و بياريد و باز دوباره روي صندلی بنشينيد و چایی بخورید و کتاب بخونید ....
هروقت هم احساس کردید چشم مبارک دارد ریپ می زند پیچ رادیو رو بچرخونید(این رادیو دیجیتالیا حال نمیده)و برید رو موج داریو فرهنگ و به برنامه گل های ایرانی که به بررسی موسیقی سنتی می پردازه گوش بدید(تو این چند روز فقط به بررسی آثار پرویز یاحقی پرداخت).
واقعاْ تو این دوره (اسمش رو گذاشته بودم تحریم تکنولوژی)فهمیدم که قدیمیا حالشو میبردنا.
پ.ن: ای قدیمیای ناقلا!!
و آن دم كه قلم در دست،آماده جولان دادن روي كاغذ است،دل تهي از هرچه حرف.....
پ.ن:![]()