لطفاْ چند لحظه یک مجلس ترحیم را که در یک خانه ی حیاط دار برگزارمی شود را در ذهنتان مجسم کنید!!!!!
اگر خوب تصور و تجسم کنید می بینید که بچه های کوچک فامیل توی حیاط خانه مشغول بازی هستند و هلهله ای به پا می کنند.لحظه را غنیمت شمرده و با تمام وجود به سوزاندن انرژی خود می پردازند در حالیکه خوشحال و مسرورند.
آنهامقصر نیستند.به بلوغ فکری لازم برای شناخت سوگ نرسیده اند.قدرت درک مصیبت وارده راندارند.اوج فکرشان این است که فرصت را باید غنیمت شمرد و تا می توان بازی کرد اما از این غافلند که برای بدست آوردن این فرصت چه چیزی را از دست داده اند و به چه قیمت آن لحظه را بدست آورده اند.
نمی دانم چرا هر وقت در هفته پژوهش پا به سوله ورزشی دانشگاه کشاورزی و منابع طبیعی رامین (مکانی که غرفه های انجمنهای علمی در آنجا دایر بود)می گذاشتم و عده ای از دوستان را می دیدم این تصویر، توی ذهنم منعکس می شد.
پ.ن:دیروز پورعباس به دانشگاه ما اومد و با طرز برخوردش به ما فهماند که بگید تا از این گوش بگیرم و از آن گوش بکنم بیرون.
پ.ن:هم دانشگاهیان عزیز به این معترض بودند که چارلی توی وبلاگش از دانشگاه چیزی نمی نویسه. بفرمایید،من نوشتم.حالا شما هم باید حتماً نظرتون رو بدید.
دیروز بعد از شونصد روز اومده به وبلاگم سر زده و وقتی پست زوال رو دیده و دیده که سیما رو به عنوان نویسنده معرفی کردم عصبی شده
بابا نمایشنامه رو انگاری آقا محمدرضا امام پور ما نوشته نه سیما ترکاشوند![]()
آقا پس چی شد؟؟؟؟نمایشنامه زوال نوشته سید محمدرضا امام پور و نه سیما ترکاشوند.
دیو نفس و شبیخون خیال لحظه ای خاموش باشید،رستاخیز ناگهان روشن است،سراپا به گوش باش.اینک بهار جانها دارد می نوازد،از شهر غزل این دیار خوان و از زلف سایه عبرت گیر که چه مهربانانه کبوتر سپید آشتی را در آغوش می گیرد.
اینک عروس لاله می رقصد،اما تاج عشقش کو؟؟؟می گویند در دیاری همین حوالیست.
مانده ام از این دیار چه بگویم و چه بنویسم.کاش گوهر اشک فرشتگان اینجا جاری بود،بالین دل همین حوالی بود،یک سرانگشت عطوفت کافی بود،شرار محبت را ارزانی بود،حرم ستر و عفاف را پناهی بود،خرقه ی پرهیز و جامه ی تقوا را مکانی بود.
دورنمای افق را نگر که چه دره عمیق است و منظره آن حوالی پاک، تا فرستیم از اینجا خوشه ای از شاخه ی خشکیده ی تاک.

تو شیدا نیستی من شور شیدا آفرین دارم
تو در بزم من این آوازه مستی به خود بستی
تو رسوا نیستی، من جام رسوا آفرین دارم
جنون گل کرد و مجنونی چو من از نو هویدا شد
تو لیلا نیستی، من عشقِ لیلا آفرین دارم
تو مشغول خود و من با تو در بیداری و خوابم
تو رویا نیستی، من فکر رویا آفرین دارم
در این گلزار از هر سو خرامد سروِ آزادی
تو رعنا نیستی، من چشم رعنا آفرین دارم
تو سرگرمی که در جمعی منم تنهای سرگردان
تو تنها نیستی، من بخت تنها آفرین دارم
تو سود اشک من هستی که جوشان تر ز دریایی
تو دریا نیستی، من اشک دریا آفرین دارم
تو با شیرینی شعر من اینسان مجلس آرایی
تو گویا نیستی، من طبع گویا آفرین دارم
تو را چون طور و خود را همچو موسی در سخن دیدم
تو سینا نیستی، من برق سینا آفرین دارم
رحيم معيني كرمانشاهي
پ.ن:این رو امروز تو دفتر عمو شاکر خوندم