فنجان دسته دار من که چایی ام را هر روز صبح برایم گرم نگه می دارد،سیاه رنگ است.روی دیواره اش سه نفر آدم عروسکی ـ قرمز و زرد و نارنجی ـ که یک کره ی زمین به روی دستهایشان گرفته اند و می چرخانند است.قرمز و نارنجی زیر دو طرف کر ه ی زمین روبروی هم ایستاده اند و من تقریباً مطمئنم بدون زرد هم نمی توانند کره ی زمین را همانجا نگه دارند.زرد روبروی من و در کنار کره ی زمین در حالیکه یک دستش را زیر کره گرفته است ایستاده است و با انگشت دست دیگرش زمین را می چرخاند.زرد عادتهای عجیبی دارد.گاهی وسط روزهایی که من حسابی سرم شلوغ است و وقت سر خاراندن هم ندارم،ساعتها می نشیند روبروی من و به چشمانم خیره می شود.هر بار سرم را بر می گردانم باز چشمانم را می دزدد و نگاهم را به بدن زردش گره می زند و من خشک می شوم.
نیم رخ ایستاده است و من نیمی از اندام کشیده اش را نمی بینم.گردنش را به سمت کره ی زمین می چرخاند،ولی هنوز با گوشه چشمش مرا زیر نظر دارد تا مبادا چشم از تماشایش بردارم.زرد هیچ وقت به سمت من بر نمی گردد.زرد رفتار عجیبی دارد.گاهی فکر می کنم مرا از جایی می شناسد.گاهی فکر می کنم نیمه دیگر صورتش یک زخم عمیق دارد که دوست ندارد آن را به کسی نشان دهد.گاهی فکر می کنم می ترسد اگر برگردد تمام حس کنجکاوی من را از بین ببرد و من دیگر در آرزوی دیدنش به تماشایش ننشینم.
بارها تصمیم گرفتم دلیل رفتار عجیبش را از او بپرسم،ولی زرد هیچ وقت با من حرف نمی زند.زرد همینطور که دنیا را با نوک انگشتانش می چرخاند،با دستش مسیر مشخصی را روی زمین لمس می کند که از خانه من هم می گذرد.هر بار که به خانه من می رسداندکی مکث می کند و وقتی مطمئن می شود که توجه مرا جلب کرده،باز دنیا را می چرخاند.باز مرا بدنبال انگشتان آرامش به دور دنیا می کشاند و باز مرا به خانه ام می رساند،و باز نیم نگاهی به من می اندازد و من همچنان چای داغ لب سوز لب دوز دیشلمه ام را هورت هورت مزه می کنم و مراقبم که کره ی زمین از جایش نلغزد....
پ.ن:این نوشته ام توی یکی از روزنامه های امروز اهواز بود.
پ.ن:من هیچ وقت همچین فنجانی نداشتم اما همیشه تصورم از فنجان مورد علاقم یه فنجان با تصویر بود.
پ.ن:رنگ ها رو بر اساس کتاب رنگ شناسی آلفرد مرلیوم انتخاب کردم.