تبليغاتX
غروب صبح
غروب صبح
تابع مكان و زمان نيستم
دور دنیا در یک روز!

فنجان دسته دار من که چایی ام را هر روز صبح برایم گرم نگه می دارد،سیاه رنگ است.روی دیواره اش سه نفر آدم عروسکی ـ قرمز و زرد و نارنجی ـ که یک کره ی زمین به روی دستهایشان گرفته اند و می چرخانند است.قرمز و نارنجی زیر دو طرف کر ه ی زمین روبروی هم ایستاده اند و من تقریباً مطمئنم بدون زرد هم نمی توانند کره ی زمین را همانجا نگه دارند.زرد روبروی من و در کنار کره ی زمین در حالیکه یک دستش را زیر کره گرفته است ایستاده است و با انگشت دست دیگرش زمین را می چرخاند.زرد عادتهای عجیبی دارد.گاهی وسط روزهایی که من حسابی سرم شلوغ است و وقت سر خاراندن هم ندارم،ساعتها می نشیند روبروی من و به چشمانم خیره می شود.هر بار سرم را بر می گردانم باز چشمانم را می دزدد و نگاهم را به بدن زردش گره می زند و من خشک می شوم.

 نیم رخ ایستاده است و من نیمی از اندام کشیده اش را نمی بینم.گردنش را به سمت کره ی زمین می چرخاند،ولی هنوز با گوشه چشمش مرا زیر نظر دارد تا مبادا چشم از تماشایش بردارم.زرد هیچ وقت به سمت من بر نمی گردد.زرد رفتار عجیبی دارد.گاهی فکر می کنم مرا از جایی می شناسد.گاهی فکر می کنم نیمه دیگر صورتش یک زخم عمیق دارد که دوست ندارد آن را به کسی نشان دهد.گاهی فکر می کنم می ترسد اگر برگردد تمام حس کنجکاوی من را از بین ببرد و من دیگر در آرزوی دیدنش به تماشایش ننشینم.

بارها تصمیم گرفتم دلیل رفتار عجیبش را از او بپرسم،ولی زرد هیچ وقت با من حرف نمی زند.زرد همینطور که دنیا را با نوک انگشتانش می چرخاند،با دستش مسیر مشخصی را روی زمین لمس می کند که از خانه من هم می گذرد.هر بار که به خانه من  می رسداندکی مکث می کند و وقتی مطمئن می شود که توجه مرا جلب کرده،باز دنیا را می چرخاند.باز مرا بدنبال انگشتان آرامش به دور دنیا می کشاند و باز مرا به خانه ام می رساند،و باز نیم نگاهی به من می اندازد و من همچنان چای داغ لب سوز لب دوز دیشلمه ام را هورت هورت مزه می کنم و مراقبم که کره ی زمین از جایش نلغزد....

 

پ.ن:این نوشته ام توی یکی از روزنامه های امروز اهواز بود.

پ.ن:من هیچ وقت همچین فنجانی نداشتم اما همیشه تصورم از فنجان مورد علاقم یه فنجان با تصویر بود.

پ.ن:رنگ ها رو بر اساس کتاب رنگ شناسی آلفرد مرلیوم انتخاب کردم.   

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

یه دعا از ته دل
خدا توی این جامعه هیچی ازت نمی خوام فقط اینکه مردم باهام طوری باشند که من با اونها هستم.

اگه بهشون دروغ گفتم اونها هم بهم دروغ بگن.اگه ناجوانمردی کردی اونها هم ناجوانمردی کنن.اگه پشت سری کسی حرف زدم اونها هم پشت سر من حرف بزنن.اگه خیانت کردم اونها هم به من خیانت کنن.اگه حق کسی رو خوردم اونها هم حق من رو بخورن.اگه نسبت به کسی بی ادب بودم اونها هم نسبت به من بی ادب باشن.اگه نسبت به کسی دورو بودم اونها هم نسبت به من دورو باشن.اگر باهاشون روراست نبودم اونها هم نسبت بهم روراست نباشن.اگه به کسی بد کردم اونها هم به من بد کنن....   اما اگر.........

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

یادنامه پرویز

وقتي استاد كسايي از موسيقي شكست خورده ي ما مي گه،وقتي استاد عليزاده و پيرنياكان از درد دل مشكاتيان مي گن،وقتي استاد درويشي به صراحت تمام پشت تريبون مياد و ميگه:پرويز دق كرد. و اين دق برخاسته از بي‌توجهي صندلي‌هاي عرق كرده و چركيست كه مدام به عنوان مدير موسيقي در اين مملكت ظاهر مي‌شوند و گند مي‌زنند و مي‌روند ..... باز خيلي رو مي خواد تا  ايماني خوشخو  بياد پشت تريبون و صحبت كنه . هو كشيدن مردم كاملاً بي اختيار و ناشي از لگد مال كردن موسيقي سنتي و ملي ما توسط فرد شما بود.

مدير نالايق ما! آگاه باش كه موسيقي ما رو سمت نا كجا آباد بردي.

 

اي دوست وقت خفتن و خاموشي‌ات نبود
وز اين ديار دور فراموشي‌ات نبود

تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاک تيره روز هماغوشي‌ات نبود

ميخانه‌ها ز نعره تو مست مي‌شدند
رندي حريف‌ مستي و مي نوشي‌ات نبود

دود چراغ موشي دزدان ترا چنين
مدهوش کرد و موسم خاموشي‌ات نبود

سهراب اضطراب وطن بودي و کسي
زينان به فکر داروي بيهوشي ات نبود

در پرده ماند نغمه آزادي وطن
کانديشه جز به رفتن و چاوشي‌ات نبود

در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند
زين نغمه هيچ‌گاه فراموشي‌ات نبود

اي سوگوار صبح نشابور سرمه‌گون
عصري چنين سزاي سيه پوشي‌ات نبود

دكتر شفيعي كدكني
21 سپتامبر 2009، پرينستون

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

اشکالات کتب درسی
با شروع فصل بازگشائی مدارس بر خودم لازم دیدم که بیام و اشکالاتی که در بعضی کتب درسی مقاطع مختلف دیدم رو بیان کنم و به اصلاح آنها بپردازم.

***درس جغرافیا

متن کتاب(کره ی زمین،کره ای مسطح و شلجمی شکل است که به علت و جود اقیانوسها،دریاها و دریاچه های فراوان بر روی آن به رنگ آبی دیده می شود.)

اصلاح(نگاه کن عمو جان،اصلاً اینجور نیست،درسته تو بچه ای اما تاحالا،نه خدایی تا حالا چند بار ماشین بابات تلپ افتاده توی این ناهمواریهای زمین؟؟؟؟؟به هر حال اینو گفتم تا یه وقت فک نکنی آسفالت خرابه و مقصر اون پیمانکاریه که آسفالت کرده ها،نه عمو جان اینها همه چرت و پرتن،مقصر سطح کره ی زمینه که نا صافه،شهردار بیچاره چه تقصیری داره؟؟؟؟لطفاً اون جمله ی کتابت رو خط بزن و بنویس (کره ی زمین در قسمتهای مختلف هر شکلی که دلش بخواد می تونه باشه، به هیچ کس هم ربط نداره،اگرم کسی حرف زیادی زد با کره زمین طرفه ها،حالا اگه کسی جرات داره حرفی بزنهَ!!! )

     ادامه دارد.....

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

سرو آزاد پرید
حال می باید از بازی مستانه ی گردون نالید ، که چرا سرو آزاد دل ما.....؟؟

مشکاتیان برای موسیقی ملی ما همیشه مشکاتیان بود. 

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

اشک

وقتی بچه بودم و همراه مامانم به مجالس روضه ی زنانه می رفتم و می دیدم زنهای مجلس زار زار گریه می کنن،همیشه از خودم می پرسیدم آخه مگه اینها دیوانه اند که با صدای نخراشیده ی این پیرزن زانوی غم بغل می گیرند و گریه می کنند.

وقتی بزرگتر شدم و به سنی رسیدم که دیگه توی اون مجالس زنانه برایم جایی نبود و مامانم مجبور بود من رو تنها به مجالسی ببره که زنانه و مردانه بودند،از خودم می پرسیدم که این آدمها چگونه می تونن با شنیدن داستانی که هزاران سال پیش اتفاق افتاده گریه کنن؛می پرسیدم این آدما اصلاْ به چی زار می زنن و گریه می کنن و توی صر و صورت خودشون می زنن.

امروز جواب همه ی این سوالها رو فهمیدم،صبح وقتی توی بقیع بودم فهمیدم اشک بهانه است.فهمیدم این اشک چشم نیست این اشک دلِ.فهمیدم اومدنش دست من و تو نیست.فهمیدم این قطرات حرف دلند و رحمت روح.

الان که توی هتل روی تخت دراز کشیدم و دارم فکر می کنم،می بینم که توی روضه های ما چند نمونه اشک ریخته می شه:

۱ـ نمونه ی اول:اشکی است که افرادی اون رو می ریزند که به بن بست خوردن و به ذهن خودشان به مسیر آخر متوصل شده اند.

۲ـ نمونه ی دوم: افرادی اون رو می ریزند که می خوان حضورشون توی اون مجلس خالی از لطف نباشه و صرفاْ می خوان همرنگ جماعت باشن.

۳ـنمونه ی سوم: افرادی اون رو می ریزن که خودشان در زندگی با مشکلی مواجه شده اند و به یاد و خاطر آن مشکل اشکشان را سرازیر می کنند.در این افراد احتمال این می رود که اصلاْ حتی به روضه هم گوش ندهند.

۴ـ نمونه ی چهارم:این نمونه اشک به اشک مصنوعی مرسوم است زیرا افرادیکه این نمونه اشک را می ریزند معمولاْ اصلاْ اشک نمی ریزند و با گذاشتن دست جلوی صورت و یا کشیدن چادر مانع دیدن چشمان خود می شوند و بعضاْ برای طبیعی جلوه دادن موضوع سر و صدائی از خود خارج می کنند(مانند گرفتن بینی ، های و هوی ناشی از زاری زیاد و.....)

۵ـنمونه ی پنجم:افرادی این نمونه اشک رو می ریزند که با شنیدن روضه ی کذا دلشان می شکند و فرو می ریزد،این افراد صرفاْ بخاطر نام مقدس ائمه و بخاطر عشق به وصال و قصه ی درد آنها اشک می ریزند. این افراد هیچ گونه چشم داشتی از اشک خود ندارند.

سومین روز سفر

ساعت ۹ صبح/مدینه 

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

رستم نامه قرن بیست و یکم

سهراب که رستم را نقش بر زمین کرد هنوز خنجر کشیده بر سینه اش ننشسته بود که ناگاه رستم دست بر کیف روی کمربند برد و اسپری دفاع شخصی خود را که از توران زمین آورده بودبر بینی تازه عمل شده سهراب پاشید.تهمینه جیغی بنفش کشید و نالید ای شوهر نابکار بخاطر این ناجوانمردی بیچاره ات می کنم.مگر مجوز داری مامور نمای قهرمان نما؟؟؟؟

رستم مجوز حمل اسپری را که از فدراسیون قویترین مردان قرن بیست و یکم که شیران بی یال و دم و اشکم نام داشت به عنوان علامت حاکم بزرگ میتی کوما نشان داد و گفت:دعا کن به هوش نیاید اگر چشم باز کند با این دستگاه کوچک شوکر به او شوک الکتریکی می دهم.تهمینه می نالید و چون ابر بهاری می گریست.رستم خنجر کشیده موی سهراب را برید و زیر لب می غرید:چقدر سفارش کردم این وروجک با رفقای نا اهل راه نرود این آخرا که با بچه های افراسیاب راه می رفته موهاش مثل رود گلیت - ابروهاش بریژیت باردو - دماغش آلن دلون و ریشهاش مثل طالبان شده.پسرای افراسیاب چیز خورش یعنی اکس خورش کردن تا زورش دو برابر بشه و جلوی پدرش به ایسته ها؟؟.....

تهمینه شیون کنان پاسخ:مگر از پسرای افراسیاب کمتر بود که سوالای دانشگاه را برایش خریدن و حالا با کلاس سال سه نشسته مگر پول فرستادی موسیقی یاد بگیره و مثل پسر شغاد پسر عموش نوازنده جاز بشه و یا با استعدادی که داشت بره تو کار بیزینس و حالا با شهرام جزایری شریکی کار بکنهمن از نداری و حفظ آبرو نزد فرنگیس و رودابه مجبور شدم بازوبند پهلوانی این زبان بسته را به جای النگو دست کنم و....رستم فریاد زد:ساکت زن.ماهپیش از کاووس مساعده گرفتم تا دماغت عمل بشه.وامی از قباد گرفتم خرج گونه گذاری و مصنوعی های هیکل نخراشیده تو از ناخن و مژه و ابرو تا خرج وکیوم چربی در پهلوهای خودت شده است.

سهراب که به هوش آمده بود بازوبند رستم را نشانش داد و گفت این بازوبند را می فروشم تا گوشی N۹۵ بخرم اصلا برای جنگیدن حسش نیست و اصلا کشتی گرفتن حال نمیده.من استعدادم تو بیلیارده بی خیال پهلوونی.همین تو بودی که نذاشتی برم فوتبال دسته ۳ که می شدم شموشک یا سماواتی بودم.خارج هم رفته بودم فریدون زندی می شدم که توپه توپه.رستم عابر بانک سپه خود را جلوی سهراب افکند و.... 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

به آهستگی
به آهستگی شروع به مردن می کنی

اگر مسافرت نکنی

اگر نخوانی

اگر به صداهای زندگی گوش نکنی

اگر قدر خود را ندانی.

 

به آهستگی شروع به مردن می کنی

وقتی انگیزه درونی خود را می کشی

وقتی اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند.

 

به آهستگی شروع به مردن می کنی

اگر برده عادتهای خود شوی

و احساسات سرکش آن را

آنها که باعث شوند چشمانت برق بزنند

و قلبت سریعتر بتپد.

 

به آهستگی شروع به مردن می کنی

وقتی که زندگیت را تغییر ندهی وقتی که از کارت یا از عشقت راضی نیستی

اگر از آنچه ایمن است به آنچه مطمئن نیست ریسک نکنی

اگر بدنبال یک رویا نروی

اگر به خودت اجازه ندهی

حداقل یکبار در زندگیت

تا از یک توصیه عاقلانه فرار نکنی....

 

از امروز شروع به زندگی کن.

شروع به ریسک کن!

امروز کاری کن!

به خودت اجازه نده به آهستگی شروع به مردن کنی....

 

فراموش نکن که شادباشی!

                                                                                                                  پابلو نرودا

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

من هم از کوی تو چون بستم بار

                                   باز با کوی تو دارم سر و کار

                                                             تو صنم قبله آمال منی

                                                                                   چه کنم صرف نظر؟مال منی

 

ایرج میرزا

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

داستان روز اول کلاس ما.....

حتماْ شنیدید که می گویند:<فلانی اگر دکتر هم بشود باز کلاس اول است>

حکایت،حکایت دانشگاه رامین است و بعضی از افراد (؟؟؟)درون آن.گاهی اوقات این مسئله اینقدر به وضوح قابل رویت است که دیگر نیازی به ذره ای تامل نیست.

فلان استاد را تصور کنید،می گویند در مقطع کارشناسی ۳۴ مقاله ثبت کرده،می گویند نفر اول کارشناسی ارشد کشور شده،می گویند دکترایش را از فلان کشور گرفته،می گویند کار اجرایی کرده،می گویند فلان وزیر باهاش مشورت میکنه،می گویند داور اول سمینارهای ثبت مقاله است،می گویند....... ......

حالا اگر شما با همین استاد با تمام این می گویندها،کلاس داشته باشید متوجه می شوید که دکتر  ما هنوز در حال و هوای جوانی به سر می برند.داستان ما زمانی به اوج خودش می رسد که بالا بردن دست،در آوردن ادا و شکلک و..... برای اینکه دانشجوی پسر بیچاره از استاد سوالش را بپرسد کفایت نمی کند و گل سر مجبور می شود با کلی سر خوردگی که توامان با ریسه های خانم های محترم کلاس تشدید می شود بایستد و کرنا سردهد که استاد منم هستم که استاد ما هم هستیم که استاد ما........

تازه می گویند آقای دکتر ۲تا فرزند دارد که تقریباً هم سن ما هستند.......

این قصه را دیروز یکی از اساتید ما برایمان در کلاس نوشت(البته این گل پسر کذا من نبودم).

داستان در این باب بسیار است.و نقل این داستان به این خاطر نبود تا بگویم به جنس پسر چه ظلم ها که نمی شود چون معمولاً به هر دو جنس به مساوات ظلم می شود،هدف تشریح ،تفهیم و توضیح جمله ی اول( فلانی اگر دکتر هم بشود باز کلاس اول است)بود.

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

ما مرد نیستیم
ما مرد نیستیم که اسبیم
 اسبیم ، چوبین ، میان تهی
انباشته در شکم خود
 انبره مردهای تیغ آخته ای را
 این تیغ بر کفان 
 اندیشه های ماست
 اندیشه های ما
 بگذار تیرگی
در بند بند شهر بپیچید
 ما مرد نیستیم که اسبیم
 اسب شهر تراوای
 مردان تیغ بر کف و کف بر لب
 آرام در نهفت ضمیر ما
 در انتظار نشسته اند
 تا شهر گم شود
 در دودنک شب
 و فاجعه به نطفه نشیند
بگذار تیرگی
 در بند بند شهر بپیچذ
تا این حرامیان
از جان پناهشان به در ایند
 چون سنگ دانه های گلوبند ، بند گسسته
 در شهر شب گرفته بپاشند
 ما مرد نیستیم که اسبیم
چوبین
 ما اسب نیستیم
چون کژدمیم در دم زادن به انتظار
تا
 نوزادهایمان
زهدان به نیش سهمنک شکافند
وین شهر را
 از شش جهت بیالایند
 هر چند
 اندیشه های مان در زاد روز خویش
 لاشه ما را
 باید به طیف شب بسپارند
 باشد که این دیار
 در زیر حکومت کژدمها : اندیشه های ما
ترویج پاسداری فاجعه ها گردد
بگذار
 بگذار
 بگذار
در بند بند شهر بپیچد
هر چند
 هر چند
 هر چند
 ما مرد نیستیم
 ما مرد نیستیم...

نصرت رحمانی

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

ضرب المثل
یه ضرب المثل ایرانی هست که می گه:

اگر دیدید فردی خط ایرانسل یا اعتباری جایگزین خط دائمش کرده،بدونید سر و گوشش جنبیده

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

طاووس

 کنار گلبنی               خوش رنگ و بو           طاووس زیبا
با پر صد رنگ خود          مستانه زد               چتری فریبا

از غرورش هرچه من                        گویم یک از صدها نگفتم
نکته‌ای در  وصف  آن                         افسونگر   رعنا   نگفتم

تاج رنگینی به سر داشت               خرمنی گل جای پر داشت
در  میان   سبزه  هر  سو              بی‌خبر از خود  گذر  داشت

هر زمان بر خود نظر بودش سراپا
                                       نخوتش افزون شد از آن چتر زیبا
                   بی‌خبر از کار دنیا


من که خود مفتون هر نقش و جمالم
                                    هر زمان پابند یک خواب و خیالم
                خوش بُدم گرم تماشا

چو شد ز شور او          فزون غرور او        پای زشتش شد هویدا
هر کسی در این جهان                          باشد اسیر زشت و زیبا

چو غنچه بسته شد    پرش شکسته شد     تا بدید آن زشتی پا
هرکسی در این جهان                          باشد اسیر زشت و زیبا

من همان طاووس مستم                      چتر خود نگشاده بستم
یک جهان  ذوق  و   هنر                         هستم ولی با صد دریغا

سینه‌ای بی‌کینه   دارم                          روح چون  آیینه دارم
گنجِ شعر و شور و حالم                         این همه نقدینه دارم
جلوه    آن  مرغ   شیدا                          گفته جان   پرور  من
پای   آن  طاووس   زیبا                            این دل  بی‌دلبر من

من این آهنگ مرضیه رو خیلی دوست دارم.اگه دوست دارید شما هم دانلود کنید و هر وقت گوش می کنید یاد من بیفتید.

ت:یک گناه خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگ کردم.البته گناهم نا خواسته بوده.خیلی عذاب وجدان دارم. دارم میمیرم

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

ترحیم هفته پژوهش!!!

لطفاْ چند لحظه یک مجلس ترحیم را که در یک خانه ی حیاط دار برگزارمی شود را در ذهنتان مجسم کنید!!!!!

اگر خوب تصور و تجسم کنید می بینید که بچه های کوچک فامیل توی حیاط خانه مشغول بازی هستند و هلهله ای به پا می کنند.لحظه را غنیمت شمرده و با تمام وجود به سوزاندن انرژی خود می پردازند در حالیکه خوشحال و مسرورند.

آنهامقصر نیستند.به بلوغ فکری لازم برای شناخت سوگ نرسیده اند.قدرت درک مصیبت وارده راندارند.اوج فکرشان این است که فرصت را باید غنیمت شمرد و تا می توان بازی کرد اما از این غافلند که برای بدست آوردن این فرصت چه چیزی را از دست داده اند و به چه قیمت آن لحظه را بدست آورده اند.

 نمی دانم چرا هر وقت در هفته پژوهش پا به سوله ورزشی دانشگاه کشاورزی و منابع طبیعی رامین (مکانی که غرفه های انجمنهای علمی در آنجا دایر بود)می گذاشتم و عده ای از دوستان را می دیدم این تصویر، توی ذهنم منعکس می شد. 

پ.ن:دیروز پورعباس به دانشگاه ما اومد و با طرز برخوردش به ما فهماند که بگید تا از این گوش بگیرم و از آن گوش بکنم بیرون.

پ.ن:هم دانشگاهیان عزیز به این معترض بودند که چارلی توی وبلاگش از دانشگاه چیزی نمی نویسه. بفرمایید،من نوشتم.حالا شما هم باید حتماً نظرتون رو بدید. 

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

فقط اومدم یه مطلب بگم و یه عذر خواهی گنده از محمرضا جونم بکنم.

دیروز بعد از شونصد روز اومده به وبلاگم سر زده و وقتی پست زوال رو دیده و دیده که سیما رو به عنوان نویسنده معرفی کردم عصبی شده   

بابا نمایشنامه رو انگاری آقا محمدرضا امام پور ما نوشته نه سیما ترکاشوند

آقا پس چی شد؟؟؟؟نمایشنامه زوال نوشته سید محمدرضا امام پور و نه سیما ترکاشوند.

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

این دیار و آن دیار!!!

دیو نفس و شبیخون خیال لحظه ای خاموش باشید،رستاخیز ناگهان روشن است،سراپا به گوش باش.اینک بهار جانها دارد می نوازد،از شهر غزل این دیار خوان و از زلف سایه عبرت گیر که چه مهربانانه کبوتر سپید آشتی را در آغوش می گیرد.

اینک عروس لاله می رقصد،اما تاج عشقش کو؟؟؟می گویند در دیاری همین حوالیست.

مانده ام از این دیار چه بگویم و چه بنویسم.کاش گوهر اشک فرشتگان اینجا جاری بود،بالین دل همین حوالی بود،یک سرانگشت عطوفت کافی بود،شرار محبت را ارزانی بود،حرم ستر و عفاف را پناهی بود،خرقه ی پرهیز و جامه ی تقوا را مکانی بود.

دورنمای افق را نگر که چه دره عمیق است و منظره آن حوالی پاک، تا فرستیم از اینجا خوشه ای از شاخه ی خشکیده ی تاک.

چارلی

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

نیستی....
تو زیبا نیستی من کلک زیبا آفرین دارم

تو شیدا نیستی من شور شیدا آفرین دارم

تو در بزم من این آوازه مستی به خود بستی

تو رسوا نیستی، من جام رسوا آفرین دارم

جنون گل کرد و مجنونی چو من از نو هویدا شد

تو لیلا نیستی، من عشقِ لیلا آفرین دارم

تو مشغول خود و من با تو در بیداری و خوابم

تو رویا نیستی، من فکر رویا آفرین دارم

در این گلزار از هر سو خرامد سروِ آزادی

تو رعنا نیستی، من چشم رعنا آفرین دارم

تو سرگرمی که در جمعی منم تنهای سرگردان

تو تنها نیستی، من بخت تنها آفرین دارم

تو سود اشک من هستی که جوشان تر ز دریایی

تو دریا نیستی، من اشک دریا آفرین دارم

تو با شیرینی شعر من اینسان مجلس آرایی

تو گویا نیستی، من طبع گویا آفرین دارم

تو را چون طور و خود را همچو موسی در سخن دیدم

تو سینا نیستی، من برق سینا آفرین دارم

رحيم معيني كرمانشاهي

پ.ن:این رو امروز تو دفتر عمو شاکر خوندم

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

زوال

نه،نمی خواهم بنویسم تا کسی بواسطه ی خواندن سعی کند این نجوای دلخراش این روح رو به زوال همیشگی را اندکی با جان خود پیوند بزند.

این را خوب می دانم که فهم آن از عهده ی همه ی ماسوا خارج است.

تنها باید با آن متولد شد،زندگی کرد،بزرگ شد،تنها شد، بخاطرش تحقیر شد،به انزوا رفت و سر انجام نابود شد تا شاید بتوان فقط به وجودش اطمینان پیدا کرد،اما هرگز،نه هرگز به حکم بشر بودن نمی توان آن راشناخت.

هنوز هم سخت است تا بشنوم کرنای این نبض موهوم را که سابق بر این تنها در رویاهایم تصویری مخدوش بود اما اکنون انعکاس لحظاتش،بیدادگر افکار است.

اکنون که مجبور به نوشتن شده ام نمی دانم چه چیز راباید بنویسم و از کجا باید شروع کنم.اصلاً چرا باید بنویسم.هنوز نمی دانم.

اما این دست من نیست که می نویسد،اینها طغیان تفکرات منجمد و احساسات خاکستر شده و بر باد رفته ی یک انسان است که توأمان در قالب قطرات اشک قلم،که چه معصومانه بر صفحات سفید کاغذ سرازیر می شود،جلوه می کند.

 

ت:قسمتی از نامه فرید به لیلا در نمایشنامه زوال نوشته ی خانم  سیما ترکاشوند(البته این نامه رو من نوشتم اما کلاً نمایشنامه کار خانم ترکاشونده).

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

اساطیر

در تاریخ ادبیات ملل مختلف جهان،اسطوره هایی با خصوصیات و ویژگی هایی ایده آل و تا حدی فوق بشری دیده می شود که در واقع این اسطوره ها بیانگر آرمانها و ایده آل هایی اصیل در عقیده و فرهنگ آن ملتهاست.

در حقیقت وجدان مشترک و فرهنگ هر ملتی آرمانهای خود را به صورت نقاط ضعف آن اسطوره ترسیم می کند و از آن جمله در تاریخ کشور آلمان اسطوره ای بنام"زدفرید" وجود دارد که گفته شده این شخص از ناحیه بین دو کتف آسیب پذیربوده است. وتنها هنگامی شخص از ناحیه بین دو کتف آسیب پذیربوده که یکی از نزدیکان و اطرافیانش از پشت به وی خنجر بزند.

پس در تاریخ کشور آلمان خیانت عامل شکست محسوب می شودو نیز در تاریخ ادبیات یونان اسطوره ای بنام آشیل زبانزد است که مانند اسطوره های دیگر تجسم برخی آرمانها و واقعیتهای آن زمان ملت یونان بوده است.

واقعیتهایی که گفته شد نقطه ضعف اسطوره را نشان می دادند و نقطه ضعف و آسیب پذیری آشیل ،مچ پای وی بود.(به همین دلیل زرد پی پشت پا را آشیل گذاشتند)و از آنجا که پا نماد حرکت بوده پس یونانیان بر این اعتقاد بودندکه هرگاه بانگ حرکت و حمله سر دهند شکست می خورند.

اما در ادبیات ایران....

در ادبیات ایران یکی از اسطوره های نام آور اسفندیار است که چشمانش نقطه آسیب پذیرش بودند و از آنجا که چشم نماد دیدن و آگاهی است،پس می توان گفت در ایران اعتقاد بر این است که هرکس بیشتر بداند و آگاهتر و روشن بین تر باشد،آسیب بیشتری می بیند.

 

پ.ن:نمی دونم چی شد که یهویی امشب اینو نوشتم.اما بدونید که خبر توقیف شهروند امروز بی تاثیر نبود

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

مومن کم خرج است!

بخش خبری ۲۱ دیشب!!!

همیشه به این احادیث تیتراژ خبر خوب توجه کنید.اگر خوب بهشون فکر کنید متوجه می شوید که چقدر متناسب با شرایط زمانی انتخاب می شوند.

حدیث دیشب:{مومن كم خرج است}.

جا داره همه با هم چند لحظه بایستیم و به افتخار شرایط اقتصادی کنونی این مملکت کف بزنیم چرا که مسئولینی که در نوک هرم اقتصادی هستند با نگرش مومن کردن این ملت دارند طرح و برنامه ریزی می کنند. خب ديگه دوره گراني و مشكلات اقتصادي است و حديث اين دوره هم مي شود اينكه مومن كم خرج است.

پس ای مومنان هوشیار و آگاه باشید که یاوه گویان گولتان نزنند.اینکه ما پول کم خرج می کنیم اصلاْ به این خاطر نیست که تورم بالاست و ماهم زیر خط هستیم و جامعه فقیر شده و از این قبیل اراجیف.این فقط به دلیل درجه ی فوق بالای ایمان ماست و به این دلیل است که ما همیشه با شعار مومن کم خرج است به خرید می رویم.

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

عید آمد
چقدر زود تمام شد ولی بار دیگر بهتر دیدم که خداییست همین نزدیکی.همین حوالی.لای این شب بوها. پای این کاجهای بلند.توی چمنزارها.توی جای جای این کوچه ها و خیابانها.بین خشت خشت این خانه ها.

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

!!!
نمی دانم نوشتن را چه سری است،آنگاه كه كاغذ و قلم نداري دل پر از شوق نوشتن است و حرفهاي ناگفته بسيار......

و آن دم كه قلم در دست،آماده جولان دادن روي كاغذ است،دل تهي از هرچه حرف.....

پ.ن:

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

یادداشتهای روزانه یک مامور قبض روح

شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسیدگی به کارهای شخصی ام ولی مگه این بن لادن میذاره؟!

یکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هیچکدام از کارهای اداریم نرسیدم.
8753 تصادفی ،6893 اعدامی،9872 تزریقی، 44596 ایدزی، و یک نفر بالای 145 سال سن رو واسه خاطر یک آدم عوضی وقت نشناس از دست دادم.... برای خودکشی اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاری میکردم دیگه روحش بیدار نمیشد!

دوشنبه:
رفتم بیمارستان ویزیت یکی از مریضا. دور تختش اونقدر شلوغ بود که نمیتونستم برم جلو. همه روپوش سفید پوشیده بودن و داشتند تند تند یادداشت برمیداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالای سر مریض، اما دیدم دانشجوهای پرستاری قبل از من کشتنش. اگه دیر تر رسیده بودم ممکن بود حتی روحشم ناقص کنن!
از همکاری بدم نمیاد، ولی بشرط اینکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشم نمیاد کسی تو تخصصم دخالت کنه .

سه شنبه:
مادره بادوتا بچه اش میخواستن از خیابون رد شن. اول دست یکی از بچه ها رو گرفتم،اما دیدم اون یکی داره نیگام میکنه.
دست اون یکی رو هم گرفتم،اما دیدم مادره داره یه جوری نگام میکنه.اومدم دست خودشم بگیرم،اما دیدم یه عوضی با ماشین همچی با سرعت داره میاد طرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با یک اشاره ماشینش منحرف شد و کوبید به درخت.به خودم که اومدم دیدم مادره و بچه هاش از خیابون رد شدن و برای تشکر دارن برام دست تکون میدن.
منم براشون دست تکون دادم و برای اینکه دست خالی نرم همونی که کوبیده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود که روحشم یه جورایی نشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهمیده مرده!

چهار شنبه:
خیلی عجله داشتم،اما وایستادم تا دعواشونو ببینم. چون جای دیگه کار داشتم خواستم برم، ولی دیدم یکیشون داره فحاشی بد بد میده.اونقدر ازش بدم اومد که توی راه بهش گفتم:اگه زبونتو نیگه داشته بودی الان نه خودت چاقو خورده بودی و نه دست من زخمی میشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگیری میکنم!

پنج شنبه:
اونقدر از برج ایفل برام تعریف کرده بودند که هوس کردم این آخر هفته ای برم اونجا و یه دیدی بندازم. وقتی رسیدم بالای برج، دیدم یه آقایی با دوربینش رفته رو لبه وایستاده تا از منظره پایین عکس بگیره.راستش ترسیده بیفته.با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچی بخوره زمین که دیگه قابل شناسائی نباشه.با احتیاط رفتم جلو بگیرمش نیفته اما تو یه لحظه جفتمون چنان هل شدیم که روحش موند دست من و جونش پرت شد پائین! باور کنید اصلا تو برنامم نبود.

جمعه:
بابا ولم کنید جمعه که تعطیله!!!


*من این رو ۲ سال پیش یه جایی خوندم و برای خودم یاداشتش کرده بودم اما الان هر چی فکر می کنم یادم نمیاد کجا خونده بودم(شاید تو چلچراغ خونده بودم).این رو گفتم تا بدونید منبع تا اطلاع ثانوی مجهول می مونه.

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

یکی از درها!!!
 

خاموشی دری از درهای حکمت است
                                                  « امام علی (ع) »
.
.
.
.

ارسال رونوشت براي الصاق در بورد
                                               امضا : وزارت نيرو !

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

خداوندا!
خداوندا!
دردم را بیشتر کن
زخمم را چرکین تر
تبم را تندتر
و چنینم نگه دار، مبادا که آرامش، فراموشی بیاورد

خداوندا!
از پاداش، معافم کن
از بخشش، نا امیدم کن
از بهشت، مایوسم کن
تا هرچه می کنم به سودای انعام تو نباشد.

خداوندا! اگر داشتن، ذلیل داشتنم میکند
ندارم کن
اگر کاشتن، اسیر چیدنم میکند
بیکارم کن

خداوندا!
نا امید از معجزه‌ام کن
بی اعتقاد به دست غیبم کن
کافرم کن، رهایم کن.

خداوندا!
با ماندار باش!
اگر نیستی
اگر زاده تصوری
و اگر به پایان خویش رسیده‌ای
منطقم را استواری بخش تا نبودت را به نیکوترین وجهی اثبات کنم
و سخنم را چنان موثر ساز که شک دربود و نبودت را از دلها برانم
خداوندا ! همتم را برای انکارت هزار هزار برابر کن ...
                                                                              

                                                                                                               « نادر ابراهيمي »

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

دلارام
هر جای ادبیات فارسی که سرک بکشیم با گوشه هایی از طعم عشق و ادبیات عاشقانه بر می خوریم و در این باره مثالهای فراوان می توان آورد.

ما در زمینه ی موسیقی هم نگاهی ویژه به ترانه ی عاشقانه داشتیم که عموماْ ترانه هایی زیر زمینی بودند و از لحاظ فنی و محتوایی فاقد ارزش و محتوا

بهانه ی این پست آهنگ دلارام با صدای جمال الدین منبری بود.این آهنگ یکی از زیباترین آهنگهای عاشقانه ای بود که من در چند سال اخیر شنیدم(هر چند که این آهنگ کار تولید شده ی جدیدی نیست)

يادمان نرود از شعر فوق‌العاده سعدي با مطلع: «هركه دلارام ديد از دلش آرام رفت» نبود، اين اثر نمي‌توانست اين‌قدر تاثيرگذار باشد. گرد‌ش‌هايي آهنگساز روي نغمه‌ اصفهان براي پرداختن به سه‌ بيت از اين غزل ترتيب داده در نوع خود كم‌نظير است.

با زياده‌گويي‌هاي من كاري نداشته باشد و حتما اين آهنگ دانلودكنيد. اميدوارم شما هم مثل من لذت ببريد! باز به قول خود سعدی که:

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل

نی نی دل‌آرامش مخوان کز دل ببرد آرام را

(با تشکر از علی شاکر گلم)

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

بازار
قدم های بی گناه و رایگان

نگاه های عاطل و باطل

انگشتهای اشاره

اجناس خسته

گذزگاه پرهمهمه

و سلامی دوباره به خانه ای منتظر..... 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

آزادي
چارلي صدای ضعیفی با لهجه گفت:کارت تلفن داری؟

فروشنده کارت را روی پیشخون گذاشت.

زن :نه...شوهرم گفته پشتش عکس میدون آزادی داشته باشه!

از زندان زنگ زده گفته عکس میدون آزادی داشته باشه براش بخرم .

فروشنده:نداریم.عکس که مهم نیست.کارت تلفن،کارت تلفنه دیگه...

آهسته نگاهش کردم.

کودکی یکساله در آغوش و کودکی ۴ ساله در کنار داشت.

لباسهای مستعمل ،روی هر سه زرد ،زنی به آن جوانی مدتها گذرش به آرایشگاه نیفتاده.

کیفش را باز کرد ۱۲۰۰ تومان بیشتر نداشت.

عکس را بهانه کرد و از فروشگاه بیرون زد.

مرد...سینه ستبر...شانه هایی قوی...بار زندگی...

زن...ضعیفه...تحمل...صبر...شکیبایی...

نوشته شده توسط باران

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

Mirror

چند سالیست که به نوشته های سیلویا علاقمندم اما از میون تمام نوشته هاش متن آینه همیشه برام یه رنگ و بوی دیگه ای داشته

چارلی

I am silver and exact. I have no preconceptions.  
What ever you see I swallow immediately
Just as it is, unmisted by love or dislike.
I am not cruel, only truthful---
The eye of a little god, four-cornered.
Most of the time I meditate on the opposite wall.
It is pink, with speckles. I have looked at it so long
I think it is a part of my heart. But it flickers.
Faces and darkness separate us over and over.
Now I am a lake. A woman bends over me,
Searching my reaches for what she really is.
Then she turns to those liars, the candles or the moon.
I see her back, and reflect it faithfully.
She rewards me with tears and an agitation of hands.
I am important to her. She comes and goes.
Each morning it is her face that replaces the darkness.
In me she has drowned a young girl, and in me an old woman
Rises toward her day after day, like a
terrible fish.

  

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

جنگ
بند ناف كودكيم را بريدم

                     بادبادكم را باد با خود برد

               و بزرگي

   با اولين انفجار

                            متولد شد

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

charli 

 

این کفشهای کوچولو برای بچه خرس

این پیراهن کوچولو برای توله سگ

این گلداره برای بچه خرگوش

وآخر سر هم یک ماچ خوشمزه برای باباجان

 

گابریل گارسیا مارکز

                                                 

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

حضرت یوسف و چون و چرای اولیه

داستان حضرت یوسف یکی از شیرین ترین داستانهای دینیست که تقریباْ همه ی ما اونرو از زمان کودکی بلدیم.

دیشب دومین قسمت سریال تلویزیونی حضرت یوسف به روی آنتن رفت.اما تا اینجای کار که دو قسمت از این سریال تلویزیونی پخش شده،چندین نقطه ی تاریک در پرونده این سریال ثبت شده.

۱)دیالوگهایی با ادبیات ضعیف نثر کهن/نویسنده ی فیلمنامه به شیوه ای ضعیف،دیالوگها رو به نثر کهن برگردون کرده  و اگر شما ادبیات سریال امام علی (ع) با این سریال مقایسه کنید بهتر به این واقعیت پی می برید و تفاوت دو فیلمنامه نویس رو کاملاْ درک خواهید کرد. 

۲)استفاده مکرر از کلمات واحد در دوره های زمانی کوتاه/به عنوان یک ضعف در هنر فیلمنامه نویسی مطرح است که به وضوح این ضعف نیز تا به اینجای کار به چشم آمده است.بطور مثال در قسمت دوم در عرض کمتر از ۲ دقیقه ۸ بار کلمه ی قابله به کار برده شد. 

۳)نداشتن آهنگی که بعد از اتمام این سریال،چراغ این فیلم رو در اذهان عمومی روشن نگه داره.

۴)..........

امیدوارم در ادامه با یک روند صعودی روبرو باشیم و از دیدن این سریال لذتی مضاعف ببریم.

charli.blogfa

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

گذری بر حضرت مولانا زدم

در هوايت بي قرارم بي قرارم روز وشب

                                 سر زكويت برندارم برندارم روز وشب

جان روز وجان شب اي جان تو

                                 انتظارم انتظارم ، روز و شب

زان زشبي كه وعده كردي روز وصل

                                 روز وشب رامي شمارم  روز و شب

اي مهار عاشقان در دست تو

                                 در ميان  اين  قطارم،  روز  و شب

مي زني تو مي زني تو زخمه و، بر مي رود

                                 تا به گردون زير وزارم ، روز  و شب

در هوايت بي قرارم بي قرارم روز وشب

                                 سر زكويت برندارم برندارم، روز وشب

روز وشب را هم چو خود، مجنون كنم

                                 روز وشب را كي گذارم، روز وشب

                                                                          مولانا

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

مسير؟؟؟؟؟؟؟

با عقيدت بديانتي به توكل و توسل رو آورده ايم.زحمت دنيا را براي نعمت اخروي متحمل مي شويم و تشفي مي يابيم،اما گويا حاكمان بلد ما از بعضي حقايق غافلند، به تصور استقصاي طبيعت كه برق و بخار را در تصرف خود در آورده ايم ،نامه اي با تيتر استعفا ما از هر آنچه كه بوديم  و در آينده خواهيم گشت نگاشته اند و طريق ماده را پيشكش كرده اند و روحيات بي خبر از خدا را بطلا آورده اند.

مسير انتخابيشان راپرستش نعم و تعيشات دنيوي و در تفنن وتجمل بسر بردن و روا داشتن هر آنچه كه نارواست گزيده اند.

ديشب مردمك چشمم در ميان صفحات كتاب خاطرات ناپلئون چنان قشقرقي به پا كرده بود كه گويا آخرين ساعاتي است قدرت جذب انعكاسات را دارد.

نگرانش نبودم چون مي دانستم حالش از من هم بهتر است.اما نگران.....اما نگران....نمي دانم نگران چه بودم.ديدم آن انقلاب كبير فرانسه كه با شعار حساب،شعله برافروخت و آخر آن چنان به اضطراب كشيد كه اگر بواسطه ي مداخله ي ناپلئون نبود به بيراهه ختم مي شد،چنين مسيري پيمود و در دفتر تاريخ براي خود چنين سرگذشتي را رقم زد.

اما از پاسخ دادن به اين سوال بازماندم كه بواقع مسير انقلاب ما به كدامين جهت است؟؟؟؟؟؟

بدنبال لفظ دلربايي گشتم تا شايد بتوانم خط تمييزي براي انقلابمان قائل شوم تا حداقل بتوانم به نواخت وجوديم دستور دهم تا بنوازد آن نيك آهنگي كه تا آن لحظه جز مارشي عزا گون نبود.

آزادي،مساوات،برابري،برادري....هر لفظي كه در ذهنم آوردم،شايد به ظاهر لفظ خوش چهره اي بود اما بقول شيلرخوش چهره اي تو خالي بود.

ديدم اينها همه شعار است و شعار هم در اين سرزمين معني جز بهانه نمي دهد.بهانه اي براي فريب ساده لوحان،گل كردن آب وگرفتن ماهي.ديدم حكايت،حكايت خر برفت و خربرفت و خر برفت است و آن لحظه بودم كه فهميدم حق با سعدي بود كه مي گفت اگر در آن رقص خر از دست رفت،در اين رقص آسايش از گيتي رخت بست.

ديدم آرزومندان اين انقلاب خونين دستي از دور بر آتش دارند و خود پسندي را در لاف،از آن انقلاب به نقد مي گيرند و از نتايج غفلت دارند و نتيجه اين است كه مي بينيم.

هر چه بدنبال جمله اي مي گردم تا در حكم اتمام قلم به روح مطلب بدمم،هيچ جمله اي بهتر از جمله ي ميرابو به ذهنم نمي آيد  كه در وقت نزع گفت:رفقا بر من نگرييد،بر فرانسه زاري كنيد كه در عفونت افكار به هلاكت خواهد رسيد.

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

نمایشگاه کتاب - تفرجگاه سالیانه
فرضیه : طبق اعلام رئیس کتابخانه ملی ایران،سرانه مطالعه در ايران كمتر از ۲ دقيقه است.

سوال : علت اين همه شلوغي نمايشگاه چيست؟

شايد پاسخ : به واقع در طول سال تنها يكبار مي توان با كلي ژست روشنفكرانه دست دوستان را گرفت و به تفرجي بي دغدغه پرداخت و با سينه اي سپر و گلويي مملو از باد در برابر گشت ارشاد رژه رفت و به تمامي ستاره هاي روي شانه هاي اين افراد خنديد.

با نگاهي ديگر مي توان به اين موضوع پي برد كه اين جمع ها مي تواند بهانه اي براي تفريحاتي باشد كه حوزه اي براي آنها در جامعه امروز فراهم نشده است.بهانه اي كه مي تواند با نوستالژي هاي بسياري همراه باشد.

كاش در اختتاميه نمايشگاه سال گذشته با افتخار نمي گفتيم.....ميليون نفر از نمايشگاه ديدن كردند و با افتخاري فزون تر بگوييم كه جامعه ايران روز به روز در حال فرهيخته تر شدن است.

 شاكر با بهترين قلم مي نويسد و تعريف مي كند:«يادم مي‌آيد در نمايشگاه نفت و انرژي پارسال با يكي از مسئولان ايتاليايي راجع به كيفيت نمايشگاه و ميزان استقبال صحبت مي‌كرديم و او با چشماني پر از برق مي‌گفت:«براي من خيلي هيجان‌انگيز است كه ايراني‌ها اين‌قدر به حوزه نفت و لوله‌هاي نفتي علاقه دارند و از اين‌جور نمايشگاه‌ها استقبال مي‌كنند! من تمام دنيا رفته‌ام، ولي هيچ‌جا استقبال به اين اندازه نيست!» آن زمان جرات نكردم كه بگويم اي بي‌خبر كجاي دنيايي كه نمايشگاه تخصصي لوله، امكانات انرژي و نفت بهانه است براي تفريح دريغ شده از مردم!» 

چارلي

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

یه 2 بیتی ناز

این دو بیتی رو خیلی دوست دارم.

                                    

                                      شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

                                     ماه   اگر  حلقه  به  در   کوفت  جوابش   کردم

                                     دیدی  آن  ترک  خطا ،  دشمن  جان   بود  مرا

                                      گر چه  عمری  به  خطا ،دوست خطابش کردم

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

آگهی تسلیت

امروز داشتم در مورد آگهی هایی که هنر مندان در سوگ یکدیگر می نویسند مطلب جمع می کردم.در این میان به یک مطلب خیلی جالب هم برخوردم که به نظرم شیرین و پر بار آمد و من رو به این فکر انداخت که قبل از فوتم برای خودم یک آگهی ترحیم بنویسم.


 نویسنده ای بر اثر تصادف در گذشته بود.دوستانش این آگهی را به روزنا مه ها داده بودند:{بره ی سفید و معصوم ادبیات در گذشت}.

در فقدان شاعر بزرگی هم نوشته بودند:{غول زیبای ادبیات معاصر در گذشت}.بعید نیست از این به بعد چنین آگهی هایی ببینیم{جوجه ی زیبای ادبیات فارسی پر زد و رفت}یا{کلاغ ادبیات معاصر از قار قار افتاد}.

 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

هنوز مست عمرانم

در کوچه ی انجمن حمایت از بیماران کلیوی، دلالي فشار دستي را روي شانه ي خود حس كرد. برگشت،اما كسي را نديد.فشار دست همچنان روي شانه اش بود.دلال پرسيد:«خریداری یا فروشنده؟»

-«فروشنده»

-«پس چرا قایم شدی؟»

-«قایم نشده ام،همین جا روبروی شما ایستاده ام»

دلال پرسید:«می خواهی کلیه بفروشی؟»

فروشنده گفت:«به جاي کیله، كليه ام را فروخته ام.دست،پا،سر،چشم،زبان،حلق و گوش و بيني،معده،كليه،قلب.....»

-«کافی است دیگر جلوتر نرو»

فروشنده گفت:«همه ی اعضایم را فروخته ام برای همین دیده نمی شوم»

-«پس حالا چه عضوی برایت باقی مانده است؟»

-«اعضای خانواده ام»

-«آنها اختیار خودشان را دارند تو از خودت بگو»

دلال ادامه داد:«فرض کنیم چیزی برای فروش داری،با پولش چه می خواهی بخری و بخوری.مگر نگفتی معده ات را هم فروخته ای؟»

-«به این کار عادت کرده ام.بگذار لطیفه ای برایت تعریف کنم»

«زود باش می خواهم مشتری راه بیندازم»

-«در زمان گذشته سرهنگي گماشته اي داشت.هر روز او را از خانه اش در تجريش مي فرستاد برود از خيابان استانبول يك دانه سيگار برگ بخرد و براي او بياورد.گماشته كه از اين كار او خسته شده بود گفت جناب سرهنگ،چرا پول نمي دهيد همه اش را يكجا بخرم؟سرهنگه گفت محض ارا.عشقم كشيده اينجوري سيگار بكشم.گماشته كه حرصش در آمده بود،هر وقت سيگار برگ مي خريد،اول آنرا مي چپاند توي سوراخ دماغش،بعد مي داد به سرهنگ.مي خواست اينطوري از او انتقام بگيرد.دو سال گذشت و خدمت سربازي گماشته تمام شد.گماشته وقتي وارد اجتماع شد،هيچ مشكلي نداشت غير از اينكه خودش هر روز يك سيگار برگ بخرد و بكند توي سوراخ دماغش.از اين گذشته،مثل آفريقاييها سوراخهاي دماغش هم گشاد شده بود.»

دلال پرسید:«خوب حالا منظورت چی است؟»

فروشنده گفت:«منظورم این است که حالا حکایت ماست.ما هم عادت کردیم چیزهایمان را بفروشیم»

دلال گفت:«آخر دیگر چیزی برایت باقی نمانده است.»

-«چرا روحم باقی مانده است.آن را می فروشم.قیمتش هم مناسب است»

-«روحت افسرده نباشد،من یک روح با نشاط می خواهم»

«اگر روحم افسرده بود که برایت لطیفه تعریف نمی کردم»

صدای دوره گردی صحبت آن دو را قطع کرد:«کت،شلوار،پالتو،كليه مي خريم.....».

 

یاد و خاطرش گرامی

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

(دیروز یه نفر رو دیدم که هویت خودش رو گم کرده بود.اینو گفتم که بدونید افکار بیرون زده ام توی این پست از کجا سرچشمه گرفته.)


همسايگان همگي بساط لوليدن مرد و زن در بساط منبسط خود جمع آورده اند.

شب شراب تا بامداد خمار طول مي دهند،تخم قهقهه مي پاشند و شمردن جوجگان را به آخر پائيز موكول مي كنند.

نمي دانم چگونه نفسشان را بدينگونه انتعاش مي دهند اما حال كه بيشتر مي انديشم،مي فهمم كه كمال پاشا شدن و در اثر اصطكاك سياسات و تقليد اروپائيان به وجد آمدن،در زمره ي لوازمات رفع حاجات ما نيست.

قوميت و نژاد بهانه نيست،مساله دين است و مذهب و اين مساله شايد روي كاغذ سهل آيد اما در عمل لاينحل است.

مقتضيات در ادوار تاريخي،فرهنگ اقوام را جابجا كرده است.

اشتراك مصالح ملل رنگارنگ را،هم آهنگ مي كند و بدين دليل است كه مهاجران از مواطن خود ياد نمي كنند زيرا افراد در بند زندگيند و اسير ماديات.

تدبير كننده بنده است و تقدير نمي داند.گر ريشه را بجوئيم،سبب اين اختلاف فرهنگها از نظر معاش گرسنگي است، از روي احساسات حسد و طمع و باز و در نتيجه پيش آمدهاي غيبي.

نمي دانم كه چرا تصورم از تصور بي تصوير همگان اين است كه از تحت قواي مرموز خارج گشته اند.

نمي دانم بجاست يا نابجا،اما در اينجاست كه بايد بگويم چه زيبا گفت معلم ديانات مدرسه ي لندن:

 

سادگي امر و اتقان اصول                                                                      اكمل از اديان ديگر در فصول

 

با طبايع سازگار و  رايگان                                                                      خالي از تحميل و آداب گران

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

هر چی دوست داری تیترشو بزار!!!
۱)

 میراث

 آرام بگیر طفل من ، آرام

وین شادی ی کودکانه را بس کن

 بنگر که ز درد ، پیکرم فرسود

بیدردی بیکرانه را بس کن

آرام بگیر ،‌طفل من ،‌آرام

آِفته و بی قرار و دلتنگم

دیوانه و گیج و مات و سرگردان

 در ماتم دوستان یکرنگم

امروز دمی کنار من بنشین

 بر سینه ی من بنه سر خود را

بازوی ظریف و خرد رابگشای

 در بر بفشار مادر خود را

 اشکش بزدا به نرمی انگشت

با دست ظریف خویش بنوازش

با دیده ی کنجکاو خود ، بنگر

بر دیده ی او ،‌ که دانی از رازش

ای کودک نازنین ، چنین روزی

 اوراق کتاب عشق را کندند

 اوراق کتاب عشق را آن روز

در آتش خشم وکینه افکندند

ای کودک نازنین ، چنین روزی

بس غنچه ی عشق و آرزو ، پژمرد

 بس غنچه ی عشق و آرزو را باد

با خود به مزار ناشناسی برد

امروز هزار حیف !‌ حتی باد

یک لحظه شمیمشان نمی آرد

 ای کودک نازنین ، نمی دانی

کاین درد به جان من ،چه سنگین است

 می میرم و ناله بر نمی آرم

لب دوخته ام چه چاره جز این است ؟

این کینه که خوانده یی ز چشمانم

بر گیر و به قلب خویش بسپارش

از بود و نبود دهر این میراث

از من به تو می رسد .... نگهدارش

  سیمین بهبهانی

۲)

به من چه

همین که دل ،دل خون باره ابره

همین که شب،شب قتل ستارست

همین که بغض تو،بغض همیشه

همین که ترس من،ترس دوبارست

به من چه سرخیه میخک تو مهتاب

به من چه رقص نیلوفر روی آب

قفس بارونِ کابوس کبوتر

به من چه کوچه باغ شعر سهراب

***

کنار کوچه بچه های پرسه

تو بهت رعشه و رگ،گرد و سوزن

کنار مادرکهای شناور

 روی سمفونی نفرین و شیون

کنار فقر گل بانوی ایثار

که می فروشه تنش رو تیکه تیکه

کنار مرد دریا بغض خسته

که وا می باره از هم چیکه چیکه

به من چه سرخیه میخک تو مهتاب

به من چه رقص نیلوفر روی آب

قفس بارونِ کابوس کبوتر

به من چه کوچه باغ شعر سهراب

***

ستیز تگرگ و گلبرگِ

مصاف آینه و الماسِ

پیکار کبریت و خرمن

نبرد ارکیده و داسِ

کنار فقر گل بانوی ایثار

که می فروشه تنش رو تیکه تیکه

کنار مرد دریا بغض خسته

که وا می باره از هم چیکه چیکه

به من چه سرخیه میخک تو مهتاب

به من چه رقص نیلوفر روی آب

قفس بارونِ کابوس کبوتر

به من چه کوچه باغ شعر سهراب

به من چه

به من چه

.

.

.

.به من چه

                                                                                                       شعراز دکتر نارون

با صدای گرم بیژن مرتضوی

(اگه از اشعار دکتر نارون خوشتون اومد و خواستین کتابشو بخرین ،باید بهتون بگم که شعراش تو ایران چاپ نمی شه/البته دلتون بسوزه چون من دو تا از کتاباشو دارمو شعراش هم فوق العاده هستن) 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

جدال سخت
چشمانم گریزان

نگاهم خشمگین

گونه هایم خیس از اشک چشم

و کلامم در پس غروب زمان سکوت کرده است

چرک و تاریک

دیدگانم به سکوت می پرسند

آیا گرگ و میش اندیشه ها،قبل از غروب آفتاب است؟

و باز چشمانم می گریند و می پرسند از من

آیا روزگار مامنی امن گشته برای هجوم خطرات؟

آیا متحیرانه ما را مهر و موم ساخته اند به تفکری پوچ؟

آیا این آتشی که ما را در بر گرفته،حقیقی است یا خیالی بیش نیست؟

این شکست دل و اندیشه است در جدالی سخت در ورطه زمان

و حقیقتی است نه به قید قرعه،به حکم حاکم زمان

اینک ما شکست خورده ایم

و باید بگرییم به حال شقایقهای پرپر شده زمان

باید بگرییم به حال مسافری که در کالسکه واژگون شده تاریخ،سکنی گزیده بود و اینک ویران گشته است

به سمفونی تلخی که هر لحظه نت های تسلیم را برایمان می نوازد،باید بگرییم

به طلسم هجوم باورهای بی اساس

و ما هنوز در بند و اسیریم

عشق،اندیشه،من،تو،ما و هر آنچه وجود دارد،به اسارت رفته اند

اصلاٌ آیا وجودی هست برای ما و هر آنچه پیرامون ماست؟

این بودن و این وجود،عین عدم و نیستی است

عدم ونیستی مگر جز این است که حق زیستن و تفکر نداشته باشی؟

و ما اما می پنداریم که پنداشته ایم!!!

در این هجمه سرکش مزدور،ما با آوازشان رقصیدیم

واینک خسته ایم

خسته رقصی بی امان از درد درون

خسته ایم

خسته ایم

و دیگر رمقی نمانده برایمان تا بخوانیم و بمانیم

اما

اما

همچنان پا بر جا و استوار

می تازیم بر این سکوت مرگبار و امید داریم

به شکستن تحجر دیرینه تاریخ

charli.blogfa

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

در تحلیل وضعیت روزنامه های وقت

(مطلب زیر هنوز ویرایش  نشده است و ویرایش آن را به عهده شما دوست عزیز می گزارم)

روزنامه می توانست جای منبر را بگیرد.منبر به مداخله ی مردم بی سواد،خاصیت خود را از دست داده بود.

روزنامه بدتر شد و چون علف صحرا هر روز از زمین افکار می روید.عده روزنامه و مجله از حد احصاء بیرون جسته است.قلیلی وقایع می نویسند،بعضی معایب را با قدری فلفل می نگارند و اکثراٌ از کیسه ی صاحبان اغراض می شوند.

مجلات غالب شعر است درعنوان ادبیات.بعضی روزنامه ها دلال فحشا و وسیله ی تقاضا بوده و عنوانی به تهدید می کنند،مگر نیازی برسد و اغماضی بشود.

روزنامه های ما مطلب ندارند چون فحشا،غیبت،تهمت،رذالت بیشتر مشتری دارد.حال موضوع این است و من نمی دانم مردم روزنامه ها را خراب کرده اند یا روزنامه ها مردم را.در هر حال این یک واقعیت است که روزنامه بیش از حد حاجت داریم.

گاهی با مرکب سیاه،گاهی با مرکب سرخ،بعضی مغربی،بعضی مشرقی و جنبه ی مضر بعضی مطبوعات می چربد.اگر مقالات مفید هم بیاورند نیز مضر غلبه دارد.نفسیات و شهوت آمیزی معقول را از بین می برد،و طبع ملت را به حاشیه جلب می کند.

یک طرف صحبت از ورزش است و تقویت اعصاب،طرف دیگر صحبت از عشق ورزی و تضعیف اعصاب.

شنیده ام که روزنامه رکن چهارم سیاست است و بالاترین وسیله ی ثبات چهارپایه است اما نمی دانم که چرا سیاست ما روی چهار پایه ثبات ندارد!!!!! 

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

شعر های مورد علاقه ام
سلام به همه ی دوستان گلم

چند روز پیش که داشتم دنبال یکی از دفترام که توش در مورد صادق هدایت نوشته بودم می گشتم به طور اتفاقی با یه دفتر دیگه مواجه شدم.تو این دفتر اشعاری رو که تابستون ۴ سال پیش خونده بودم و ازشون خوشم اومده بودم رو نوشته بودم.تصمیم گرفتم یه پست بزارم و دو تا از اون اشعار رو برای شما هم بنویسم.

برای خوندن این اشعار به ادامه مطلب رجوع کنید.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

کنفرانس در خواستی

سلام به همه ی دوستان گلم

از اونجایی که تعدادی از دوستان درخواست کردن ، خلاصه ای از سمینار آگاتا کریستی رو تو وبلاگم ارائه بدم و از اونجایی که من این کارو تا حالا تو نت انجام ندادم و نمی دونم که چطوری پست بزارم تا حق مطلب ادا بشه و از طرف دیگه این سمینار یک کار گروهی بوده و من اجازه چنین کاری رو ندارم.بنابراین تصمیم گرفتم یه کنفرانس اینترنتی بزارم.

این کنفرانس دوشنبه شب ساعت۳۰/۱۱ برگزار می شه و من در اون کنفرانس به تمامی سوالات دوستان در مورد شخصیت پردازی آگاتا کریستی پاسخ می دم.البته آقای امام پور هم احتمالاٌ تو این کنفرانس به من کمک می کنه.

محیط این کنفرانس حداکثر کنجایش ۶ نفر رو داره و نمی خوام مثل کنفرانس قبلی(شخصیت شاملو)زیادی شلوغ بشه،چون اگر شلوغ بشه پاسخ گویی به سوالات دوستان یه کم سخت می شه و از طرف دیگه جنبه بحث گونه کنفرانس هم محو می شه و به جلسه پرسش و پاسخ تبدیل می شه.

الویت شرکت، با کسانیه که زودتر ثبت نام کنند.

ثبت نام هم به این نحو صورت می گیره که شما در قالب یک نظر،IDخودتون رو اعلام می کنید.

نکته آخر اینکه،IDکنفرانس باID شخصیه من متفاوته.و من برای افرادی که قرار باشه تو این کنفرانس شرکت کنن تا قبل از دوشنبه آف می زارم تا با آی دی کنفرانس آشنا بشم.

                                                                                                                            بامهر

                                                                                                                           چارلی  

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

آسیب شناسی فرهنگی در گزینش منابع در حوزه ادبیات درون و برون مرزی

یکی از مشکلاتی که امروزه گریبانگیر ادبیات ما شده است نقش جنبه پردازی بازشناختی و بازآفرینی روانیست.در ادامه با کمک تطبیق امثالی به تفسیر این معظل خواهیم پرداخت.

تا به حال برای شما این سوال پیش آمده است که چرا امروزه کمتر کسی به مطالعه کتبی مانند مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری و یا تذکرة اولیاء و..... می پردازد.آیامگر جز این است که این کتب در طبقه بندی کتب منبع برای القا زبان فارسی در راهروی پویای این زبان گام بر می دارند.پس به چه دلیلی ما خود به مطالعه این قبیل منابع نمی پردازیم.به نظر من این مسئله می تواند به عنوان یک پاشنه آشیل در حوزه ادبیات ما مطرح باشد.

به نظر شما چرا دانشجویان بریتانیایی،فقط و فقط به خاطر حذف چند جمله از جملات شکسپر از یکی از منابعشان،در یک حرکت اعتراض آمیز اقدام به تعطیلی یک هفته ای دانشگاه می کنند اما این در حالی است که دانشجویان ما فقط به خاطر از سر گزراندن تکلیف بر سر کلاسهای علوم پایه خود حاضر شده و حتی نسبت به حذف بیشتر مطالب از سیر درسییشان نظر مثبت دارند.

تطبیقی دیگر اینکه،به نظر شما چرا تا زمانی که استاد قیصر امین پور با عالم نبات وداع نکرده بودند کتابهای ایشان روند فروش نرمالی داشتند،اما با فوت ایشان،کتابهای منتشر شده از این شخصیت، در زمره پر فروشترین کتابهای ماه قرار گرفتند.آیا با فوت استاد ،آثار به جا مانده از ایشان غنی تر شده بودند؟

این تنها یکی از جنبه های تاثیر پذیری ادبیات ما از باز آفرینی روانیست.

اما یکی از صورتهای دیگر این مسئله بر این پایه دلالت دارد که هر موضوع،حالت،ویژگی و.... که خواننده با فقدان آن در تابعیت مکان و زمان روبرو باشد ،خواننده را علاقمند به مطالعه آن منبع می کند که از ویژگیهای آن برخوردار باشد.و این خاص ادبیات ما نیست وریشه در ماهیت وجودی انسان دارد.با یک تطبیق سعی در روشن کردن موضوع می کنیم.فردی را تصور کنید که در یک محیط سرد و برفی قرار گرفته است.بی شک و تردید این فرد تمایل دارد که به یک محیط گرم وارد شود و بالعکس.در محدوده ادبیات نیز این مبحث که از آن به عنوان یکی از قوانین مشترک ماهیت و طبیعت نیز یاد می شود صادق است.به نظر من یکی از دلایل اوج گیری و پیشتازی آثار شاملو بر پایه این اصل بنا شدن آثار او می باشد.

این صورت آن چنان در تثبیت فضای ذهنی خواننده موثر است که در قالب ۴ شاخه به صورت یک صنعت ادبی در آمده است.

صورت دیگر اینکه،آثار را محصور شرایط می کنیم.این صورت در اکثر مواقع در ادبیات مشرق زمین دیده می شود.تطبیق اینکه گروهی از روانشناسان داخلی خواندن کتابهای هدایت را برای افراد فراست فریت(منزوی - گوشه گیر - دنیازده)توصیه نمی کنند،عده ای خواندن آثار مارکز را برای نسل جوان،عده ای آثار سارتر را زندیق پروری دانسته اند و مطالعه آن را برای افراد مستعد دین گریزی توصیه نکرده اند و... 

این تنها باب مفهومی این صورت است ،اما باب دیگر این جنبه حصار بدنی در محدوده سن مناسب،جهت مطالعه آثار است.دکتر علی جعفری در کتاب خود(کی،چی بخوانم؟)آثار نویسندگان معروف را بر اساس اقتضای سن مخاطبان دسته بندی کرده است و به طور مثال مطالعه آثار ویلچیسکی را در محدوده ی سنی ۲۶ تا ۳۰ سالگی مناسب دانسته است.

به نظرمن می بایست از این جنبه فاکتور گرفت زیرا بلوغ فکری در افراد مختلف،در سنین مختلف صورت می گیرد و به طور مثال این گونه نیست که دو فرد به طور مثال ۲۶ ساله کاملاٌ از یک بلوغ و نبوغ فکری یکسان بهره ببرند.

و یا گاهی علایق انسانی گرایش به سمت آثاری خاص پیدا می کنند،آیا باید آنها را سرکوب کرد و یا می بایست منتظر ماند تا شخص فوق به سن پیشنهادی برای مطالعه آن اثر رسید؟

در پاسخ و در مقابله با این جنبه می توان اینگونه بیان کرد که علایق ریشه در ماهیت وجودی انسانها دارند،اگر این علایق گزاف بودند و هیچ پاسخی برای آنها در محیط خارج وجود نداشت،پس آفرینش آنها مهمل بوده است که این موضوع با حکمت خداوندی در تضاد است.

اکثر مردم و کسانی که در زمینه مطالعه و انتخاب منبع سطحی نگر می باشند،اکثر موارد منفی کذا را لحاظ می کنند و در درجات بالاتر افرادی را نیز که منبع مطالعاتی خود را بر اساس یک معیار و ملاک مناسب انتخاب می کنند مورد نکوهش و تمسخر قرار میدهند(زیرا آن منبع را مناسب برای مطالعه آن فرد نمی دانند)که این ناشی از همان سطحی نگری این دسته از افراد می باشد.

اما در پایان به گوشزد این نکته بسنده می کنم که در انتخاب منابع مطالعاتی خود ،به هیچ وجه جنبه های منفی مطرح شده را لحاظ نکنید و مطمئناٌ بهترین فرد ،برای تصمیم گرفتن و انتخاب کردن منبع مطالعه برای شما دوست عزیز خود شما هستید(البته نقش یک راهنمای خوب را کتمان نمی کنم)زیرا که هیچ فردی به اندازه ی خود شما به حالات،نیازها و علایق شما واقف نیست.

 

                                          با مهر

                                             چارلی

 

                                                                                                                      

|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

نقد شعر هست شب
سلام به همه ی دوستای گلم

آقای پیر نیا که از هم کلاسیهای دوره پیش دانشگاهی من هم بودن نقد شعر هست شب رو خواستن.

قبل از اینکه این پستم رو شروع کنم باید بگم که این آخرین باریه که کار نقد در خواستی انجام می دم و از اینجا از همه دوستان تقاضا می کنم دیگه این در خواست غیر معقول رو نداشته باشن به دلایل زیر:

۱)نقد من در مقیاس خودش ضعفهای زیادی داره و اونها رو از یه نقد خوب محروم کنه

۲)از اونجایی که من نقدای توی وبلاگم رو بداهه نویسی میکنم ممکنه دارای اشکالاته زیادی باشن که این هم باعث پایین اومدن سطح کار من میشه و هم مخاطب رو ارضا نمی کنه

۳)نقد مطالب ادبی معمولاْ مطالب خشکی هستن و مشتری خاص خودش رو داره و من دوست ندارم وبلاگ با این خط سیری پیش بره

۴)بعضی از اسامی شعرها و شاعرانی که دوستان می گن من تا حالا به گوشم هم نخورده و پیدا کردن شعر اونها یه کم وقت گیره مثلاْ در خواست نقد شعر روزنامه دیواری از مجتبی نجیب زاده رو داشتن!!!!

۵)..............

هست شب

هست شب یک شب دم کرده و خاک

رنگ رخ باخته است

باد نوباوه ی ابراز برکوه

سوی من تاخته است

هست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا

هم از این روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را

با تنش گرم بیابان دراز

مرده را ماند در گورش تنگ

با دل سوخته ی من ماند

به تنم خسته که می سوزد از هیبت تب

هست شب آری هست شب

 

برای مشاهده نقد هست شب به ادامه مطلب رجوع کنید


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  ساعت   توسط چارلی   | 

 
business articles