دیو نفس و شبیخون خیال لحظه ای خاموش باشید،رستاخیز ناگهان روشن است،سراپا به گوش باش.اینک بهار جانها دارد می نوازد،از شهر غزل این دیار خوان و از زلف سایه عبرت گیر که چه مهربانانه کبوتر سپید آشتی را در آغوش می گیرد.
اینک عروس لاله می رقصد،اما تاج عشقش کو؟؟؟می گویند در دیاری همین حوالیست.
مانده ام از این دیار چه بگویم و چه بنویسم.کاش گوهر اشک فرشتگان اینجا جاری بود،بالین دل همین حوالی بود،یک سرانگشت عطوفت کافی بود،شرار محبت را ارزانی بود،حرم ستر و عفاف را پناهی بود،خرقه ی پرهیز و جامه ی تقوا را مکانی بود.
دورنمای افق را نگر که چه دره عمیق است و منظره آن حوالی پاک، تا فرستیم از اینجا خوشه ای از شاخه ی خشکیده ی تاک.
